وبلاگ فرشــــــــید و سهیــــــــــــلا

دو پرنـــــــــــــ سپید ـــــــــــــــده

اینهمه خوب عبادت کردی

به خدا، قبله، قنوت، سجده و سجاده تو عادت کردی

دست بر ریش کشیدی و پر از آه شدی

ظاهرا نور شدی، ماه شدی

گریه کردی که خدایا العفو، ای تو غافر به خطایا العفو

ای تو مخزن به سجایا العفو

اینهمه ضجه که می‌بخشدت آیا، العفو

ترک دنیا کردی

به خودت، اهل و عیالت چه خطرها کردی

صد سلامت دادند، نود از صد نشنیدی و دَهَش رد کردی!

گو به ماچه، که نماز از پی حاجت خواندی؟

یا که از روی تکرر، و به عادت خواندی

مثل خر در گل زهدت ماندی!

و ز پیشانی خود نور حقیقت راندی

پینه‌اش، دست‌خوش عارف ظاهر کردی

بدتر از موی سگی، شستی و طاهر کردی!

...بدعت از دل زدی و شهوت تو فتوا شد

روز عقبی که رسید، نیت تو رسوا شد

گو به ماچه که خدا حرف الهی می‌زد!

در ترازوی وجودت پَر کاهی می‌زد...

عقل کل!

آنزمان که در قنوت، گردنت کج می‌‌شد

یا نماز جمعه‌ات، هم‌تراز سفر حج ‌می‌شد

طفل همسایه، گرسنه پی یک لقمه‌ی ناقابل بود

به تمنای جواب تو و یک سکه‌ی ناقابل بود

جای صدها صلوات، صد رکعت راز و نیاز

خنده‌ بر لب بزن و طفل یتیمی بنواز

حال بنشین و بگو:

«که چرا، کامم شیرین نشده؟

قسمت ار فرهاد نیست، ز چه شیرین نشده!»

از همه عالم و آدم تو طلبکار نباش

تو اگر یار نِه‌‌ای، لااقل خار نباش

...دو رکعت عاشقی صبح خدا را خوانم

ظهر و عصر و مغربم را ز خدا می‌دانم

و به هنگام عشاء

اعتقادم همه اینست: «تعز من تشاء»

برو ای پیر که دنیا نه خم رنگرزیست

هر که آمد، به همان رنگ که می‌خواست نزیست

رنگ ما، رنگ خداست

رنگ تو، رنگ جداست

ما همه یکرنگیم، چو جماعت هستیم

تو بیا چون ما باش

که ز آتش جستیم . . .

farsheed-naruto |0:29 |سه شنبه سی ام آذر 1389

کودکی بازی‌گوش ، حرف زیبایی زد !

گفت: « آقا! »

روزگاری که مثال ِ تو و بابای خودم مَرد شوم

باز هم می‌خندم !؟

در نگاهم خشکید ، خنده‌ی کودکی‌اش

پاسخم را می‌خواند

از لب ساکت و چشمان ِ پر از فریادم

زیرلب ، خنده‌ی خود را تف کرد !

باز با نرمی گفت:

فکر کردن به تو و بابایم ، مَردی و مَرد شدن !

مرد می‌خواهد و بس! . . .

farsheed-naruto |0:28 |سه شنبه سی ام آذر 1389

یاد دارم که در آفاق ِ دلم

ساعتی کوک نبود

خواب یک ثانیه متروک نبود

و نیامد حتی

یک دم از عمقِ ضمیرم خبری

جای پایی ، اثری

هیچ آن فاجعه مشکوک نبود

با خودم می گفتم

جای نالیدن نیست

روزِ فردا نزدیک

ناله و ماتم چیست

باید آسوده شد و راحت زیست

و در آن طينت ِ سرد

هدفی فکرِ مرا باز نکرد

پند و اندرز کسی

حرکتی در بدن آغاز نکرد

ذهنِ بیمارم ماند

غرق ِ افکار ِ پلشت

مست و بی عار و لمشت

و به یک ثانیه ده سال گذشت

عمر یک حادثه ی آنی گشت

ناگهان صاعقه ای برپا شد

جهل در جلد ِ تنم

خودسری کرد و خودش رسوا شد

یک عدد موی سپید

در سرم پیدا شد

farsheed-naruto |0:26 |سه شنبه سی ام آذر 1389

من خدا را دیدم

در بلندای قد هوبره‌ای رنگ کویر

در تَف غنچه‌ی لبهای گل اطلسی پیرهن خواب چغوک

و چه زیباست خدا

قدحی شوق شراب

فلق چشم سیه زاغچه‌ از مستی خواب

نارون ، عکس عجیبی است از اشراف خدا

به تمام خلقت

که برای چمن و پوپک و میخک چتر است

حرف من ساده ، سلیس است ، نه مُغلَق گویی

در هبوط ملکوت

پشت افکار صدیق بودا

در کمینی که یهودا می‌فروشد عیسی

من خدا را دیدم

که خریدار مسیح و شفق و حادثه بود

آبنوسی می‌گفت:

«با فسون روباه ، همه اندام من الوار زمستان شه است!»

خنده کردم، گفتم

میوه‌ات شیرین است

در همین طعم خوش اشراق خدا می‌بینم

باد، آسیمه سر آمد که کجاست؟

زنجره نازکنان می‌پرسید: «تو که را می‌جویی؟»

غوک با یک جهش ناب تغزل می‌کرد:

«قور، قوری قورا !!»

یعنی ای باد هیاهوی تو آهنگ دعای برکه است

و خدا یعنی من، یعنی تو!

من خدا را دیدم

که در این گفت و شنود، لب او می‌خندید!

من خدا را دیدم، و خدا هم. . . می‌دید

farsheed-naruto |0:24 |سه شنبه سی ام آذر 1389

فصل پاییز دیگه داشت نفسهای آخرش رومی کشید.خورشیدش هم رمقی

براش نمونده بود.کمتراز8-7ساعت به اومدن فصل زمستون باقی بودوکم کم

روشنایی روزداشت جاشو به تاریکی شب میداد. سوز وسرمای زمستونی

با بارش ریزدانه های برف گواهِ این دگرگونی طبیعت بود. همه اینها در نگاه

من طبیعی بود،الا اینکه اون روز برخلاف روزهای سردِدیگه که مردم روفراری

می داد، نتونسته بودباوجود بارشِ برف، موفق به اینکاربشه وخیابونها رو

خلوت کنه. . .


شوروشوقِ عجیبی بین مردم حاکم بود.انگار شبِ عیدبود، همه درتکاپوی و

خرید میوه و شیرینی و آجیل و تنقلات بودند.خلاصه میوه فروشیها و آجیل و

شیرینی فروشیها قلقله بود. جالب بودکه مامورینِ شهرداری هم که هر روز

امانِ بساطیها وچرخیها ووانتی هارو می بریدن،اون روز تعطیل کرده بودن و

خلاصه کسی کاری به کار اونها نداشت. منم مات و مبهوت یک گوشه به

دیواری تکیه داده بودم ومحواین شلوغی بودم وتوخیالِ خودم داشتم بامردم

خریدمی کردم،با اونهامی خندیدم وبااونهاشادمی شدم،انگاریادم رفته بود

که باید فالامو تا آخرشب بفروشم، آخه اگه تمومشون نمی کردم، نه تنها از

شام خبری نبود بلکه یه کتک مفصل هم مهمون تیمورخان خدانشناس

می شدم.آخ که هروقت اسمش ازذهنم میگذشت تموم استخونام درد

می گرفت.


به خودم که اومدم تازه سرمای هوارو حس کردم ،انگشتای دست وپام داشت

سر می شدوگوشم هم یخ زده بود.خیلی دوست داشتم یه بشقاب باقالی

داغ بخرم وبخورم تاهم دلی ازعزا درآورده باشم وهم یه کم بدنم گرم بشه

اماچه کنم که فروشم اونقدرنبودکه بتونم ازش چیزی بردارم. از روی ناچاری

فالارو زیر بغل زدم وها ها کنان شروع کردم به گرم کردن دستام. یه کم که

دستام گرم شد، بازم کاسبی رو شروع کردم آهای فال دارم، فال حافظ

خانوما،آقایون یه فال بخرین. . .


درهمین حین،خانم میانسالی نزدیکم شدودستی روی سرم کشید و گفت:

آقاپسر دو تافال می دی؟ باخوشحالی گفتم: بله البته، بفرمایین نیت کنید

بردارین،ایشالا براتون خوب بیادخانوم

- ممنون پسرم .من نیتم رو کردم ولی می خوام خودت برام جداکنی

منم چشمامو بستم وبسم الله گفتم و دوتا فال براش جداکردم.

- بفرمائین خانوم

- ممنون پسرم.چقدرشد؟

- چهل تومن.البته قابلم نداره

- خواهش می کنم عزیزم . بفرمایین این هم پنجاه تومن،بقیش هم مال خودت.

بعدنگاهی به قدوبالام انداخت و با صدای دلنشینی که داشت ازم خداحافظی

کرد. کلام آخرش بند دلمو پاره کرد ، آخه یکدفه یاد مادر خدا بیامرزم افتادم. اون

که رفت، نگاه منم دنبالش رفت، تا اونجایی که ازنظرم ناپدیدشد . . . هنوز نیم

ساعت نگذشته بود که مجددا همون خانم برگشت ودرحالی که لبخندملیحی

روی لباش نقش بسته بود،بازم دستی روی سرم کشیدوباهمون لحن مهربون

گفت:پسرم،منو که یادت نرفته؟

- نه خانوم .الان ازم فال خریدین.بازم فال می خواین

- نه عزیزم.فقط یه سوال ازت دارم.

- چه سوالی خانوم؟

- می خوام بدونم ،شما آقا فرهادهستی؟

باتعجب ازاینکه اون خانوم اسم منوازکجامی دونه باصدایی لرزون وبریده جواب

دادم:ب ب بله،چ چ چطور مگه؟اتفاقی افتاده خانوم؟

- نه هول نکن عزیزم ،چه اتفاقی،.فقط بیا بریم باهات کار دارم

-چی کارخانوم؟

- شما بامن بیا.

من که ترسیده بودم ، اولش فکرکردم، نکنه فالا سفید بوده، برای همین پیش

دستی کردم وگفتم:خانوم به خدا فالا رو بسته ای میخریم، توشم نمیدونیم

چه خبره،منم که گفتم خودتون بردارین ،شما قبول نکردین.خب طوری نیست

دو تادیگه بردارین پولشم ندین.

- ماشالا چقدرحرف می زنی ،یه سره داری می گی.نه عزیزم،دستت عالی

بودوهردوفالم خوب بود، منم به خواستهام رسیدم حالا می خوام نذرمو ادا

کنم خیالت راحت شد.حالا بیا بریم.

-خانوم به این زودی به حاجتتون رسیدین؟

-آره به همین زودی.خداکه بخوادازاین زودترهم می شه به آرزوهامون برسیم

دیگه خیالم راحت شد و دنبالش راه افتادم و به فروشگاه بزرگی که در همون

نزدیکی بود رفتیم وبرام یه دست لباس ویه جفت کفش ودستکش و یه کلاه

پشمی خرید.وقتی که خریدش انجام شد،نایلون رو بدستم دادوگفت:اینا مال

شماست. درحالی که ازشدت ذوق تو پوست خودم نمی گنجیدم گفتم:اما

خانوم من که پول ندارم.پول فروش فالا هم نه مال منه ونه اونقدره که بشه

باهاش این همه لباس خرید.

-کی ازتوپول خواست پسر؟

بعددستم روگرفت ومرا برد وسوارماشین مدل بالاش کردوراه افتاد.

-خانوم ببخشید،من گیج شدم،میشه بگین کی هستین ومنو کجامی برین؟

-من یه بنده خدا مثل خودتم.دارم می برمت یه جای خوب.

-کجا؟

-چقدرعجولی پسر.یه کم صبرکن همه چیزومی فهمی.اصلا یه کم استراحت

کن تابرسیم . . . رفتیم و رفتیم تا به خونه مجللی رسیدیم، بعد درپارگینگ

خونه بازشدوماشین رفت داخل وبعدشم پیاده شدیم رفتیم داخل خونه. خونه

بزرگ وشلوغی بود، پراز آدمِ بزرگ وکوچک.زن ومرد،دختروپسر!

-خانوم حالا می شه بگین اینجا چه خبره؟

-فعلا بامن بیا.

بعدبه اتفاق داخل اتاق بزرگی شدیم که بادیدن آدمای تواون اتاق داشتم قاطی

می کردم.سعیدوخواهرش ستاره،فرشاد،علیرضا،مریم،حتی اون دوتا داداش

افغانی،گل محمدوجمعه. تاحالااونهارو اینقدر تمیزومرتب ندیده بودم.راستش

بادیدن بچه ها دیگه دلم قرص وخیالم راحت شد.کم کم داشتم به راز شلوغی

خیابونها پی می بردم. بعدآقایی وارد اتاق شد و یک راست اومدسراغ من و

دستم روگرفت و رو به خانوم کردوگفت:هما خانوم اجازه می دین ببرمش؟

-آره عزیزآقا.ببرومرتب وتمیز بیارش که خیلی دیرشده.

ازحموم که دراومدم و لباسامو پوشیدم،جلوی آئینه رفتم.باورم نمی شد،منم

خیلی عوض شده بودم.خیلی وقت بود که این وضعی خودم رو ندیده بودم.

تقریبا ازوقتی که مادرم مردوبابام منو رهاکرد وغیبش زد.بعد به اتفاقِ عزیز

آقا و بچه های دیگه رفتیم به سالن پذیرایی بین مهمونها. هماخانوم به اتفاق

آقای ریش سفیدخوش تیپ وخوش لباسی که یه عینک باریک به چشمش

زده بود، میز به میز به مهمونها خوش آمدگویی می کردن. ما هم که مثل از

قحطی دررفته ها مشغول خوردن شیرینیهاومیوه های روی میزمان شده بودیم.



دقایقی بعداون آقا بالای سکویی که در صدر مجلس قرارداشت رفت و بعدازخیر

مقدم به مهمونها،شروع به صحبت کرد. . . توصحبتاش وپرسش وپاسخی که

پیش اومد، متوجه شدم که اون آقا اسمش اردشیرخانه و شوهرهما خانمه.

اونها موسسه ای را ایجادکرده بودن تابچه هایی نظیرمارو سرپرستی کنن و

سر و سامون بدن. صحبتهای اردشیرخان رو تا جایی دنبال کردم که به شب

یلدا وعلت اون مهمونی اشاره کرد. تا شب یلدا رو از زبان اردشیرخان شنیدم

حواسم رفت تو بعدازظهر و هیاهوی شهر.دیگه متوجه بقیه حرفهای اردشیرخان

نشدم.غرق خیال بودم که علیرضا که بغلم نشسته بود یه تنه بهم زد وگفت:

فرهادکجای کاری؟ فرشادخندیدوگفت:این عادتشه توعالم خیال سفرکنه.بعد

رو به من گفت:الان کجایی فرهاد؟هنوزنرسیدی؟ به خودم که اومدم ازجا

بلندشدم ودستم روبه علامت اجازه بالاگرفتم:ببخشیدآقای اردشیر

-بفرمایین عزیزم ،سوالی دارین؟

-ببخشیدآقا اردشیر،این شب یلدا که گفتیدامشبه؟

ستاره بااون صدای تودماغیش گفت: نه فرهادجون دیشب بود توخواب موندی.

بعدهمه بچه های دورمیز زدن زیرخنده وبعدش هم سالن به خنده افتاد.

اردشیرخان که خودش هم خندش گرفته بود، درجوابم گفت:پسرم آخرین شب

ماه پائیز که بلندترین شب سال هم هست روشب یلدامی گن.دراین شب

همه خانواده ها دورهم جمع می شن،می گن ومی خندن وشیرینی وآجیل

ومیوه می خورن . برای هم فال حافظ می گیرن واز هردری سخنی میگن.

خلاصه شب قشنگیه ومابخاطرقشنگی این شب، این مراسمو ترتیب دادیم

اون شب گذشت وماشدیم خانواده آقا وخانوم فتحی . . .



حالا سالهاست که ازاون شبِ خاطره انگیز میگذره. ماهم هرکدام سرنوشتی

پیداکردیم،ولی همچنان ارتباطمون رو با اون خونوادهِ خوب حفظ کردیم،من و

ستاره باهم ازدواج کردیم ویه دخترسه ساله داریم که اسمشو گذاشتیم یلدا.

سعیدومریم باهم ازدواج کردن والان تومشهدزندگی می کنن.علیرضا وفرشاد

هم باهم باجناق شدن ویه تولیدی بزرگ راه انداختن،گل محمدوجمعه هم

برگشتن افغانستان.


دیشب که شب یلدا بود،به یاداون شب خاطره انگیز ورویایی،من وستاره ویلدا

رفته بودیم توی همون خیابونو وکلی خریدکردیم.آخه اردشیرخان وهما خانم و

بچه های دیگه مهمونمون بودن. دیشب، نیت کردیم که همون راهی روبریم

که اردشیرخان وهما خانوم رفتن،البته توی همون موسسه وزیر سایه حمایت

همون عزیزا.


ما که سواد و ، زندگیو و هر چی دارم و نداریم رو بعداز خدا، از اونها میدونیم



منصور عقیلی

farsheed-naruto |0:21 |سه شنبه سی ام آذر 1389

« به نام معشوق حقیقی؛ که وفایش ازلی و ابدی است »

- هرخزانی را بهاری است
- هر بهاری را خزان
- مرگ زندگی چنان درهم تنیده اند
- که گیاه با خاک
- آنسان از هم جدایند
- که آسمان از زمین
- راستی چه چیز میتواند جاذبه خاک را بشکند
- و ما را از سیاره کوچک معلق به بیکرانه ها ببرد ؟
- به راستی که حقیقت زندگی عشق است
- و زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست،
چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست، و از هر دو فراتر رفت، چگونه؟
سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد، کجاست؟

« آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم »



farsheed-naruto |10:21 |یکشنبه هفتم آذر 1389

سر شب، عاشق باران بودم
و دلم، لک زده تا
بچکم از لب دیوار حیاط
نم آبی بزنم باغچه را
یاکریمی به دلم پر زده بود
که در ایوان خنک
تکه نانی بخورم
جرعه آبی لب حوض
بپرم تا لب بام
مثل یک قاصدک شاد و رها
رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم
ماهی تنگ بلور
در دل روشن دریایی من
باله می‌جنبانید
من، چه افکنده حجابی در من
وقت آن‌ست دگر برخیزد
هم‌چو آیینه نشستم لب حوض
سینه خالی شده از هر چه جز او
گاه یک پولک سرخ
گاه یک شاپرک مست رها
شرم یک شاخه بید
راز ناز گل محبوبه‌شب
قامت پیچک تنهای صبور
سینه‌ام منزل نور
عدم‌آباد وجود
من، چه بی من زیباست
گل سرخم شاید
یا که یک بدبده خوب و نجیب
چمنم، یاسم، گاهی شبنم
رد باران جریان دارد بر گونه من
جنس ابر است چشمم
عشق در سینه سکوتی پر راز
روح من جنس خدا
نفسم زمزمه پاک نیاز
نیمه‌شب، من خود باران بودم
نم دیوار حیاط
ماهی کوچک حوض
قامت پیچک باغ
هر چه گشتم که بیابم ز من، آیا که نشانی
صد شوق
هیچ هیچم
همه چیز



farsheed-naruto |10:13 |یکشنبه هفتم آذر 1389

تمام وجودم دوستت دارم ای بهترینم:


می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تاکنون داشته ای.

می خواهم که گوش جان به سخنانت بسپارم

حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم

آن گونه که هیچ کس تاکنون چنین نکرده

می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم

نه اکنون بلکه هر زمان که خودت می خواهی

می خواهم رفیق شفیقت باشم می خواهم تو را به اوج برسانم

خواه توانش را داشته باشم خواه از انجام آن ناتوان باشم

می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست

نه آن روز خاص که تمام روزهای سال

به حرف هایت گوش خواهم داد

نصیحتت می کنم

هم صدایت  می شوم

می گذارم که برنده شوی

در کنارت می مانم

در آن زمان که آهنگ نبرد کنی

و در کشاکش مبارزه با زندگی

برایت دعا می کنم

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم

که تاکنون داشته ای

امروز فردا و فرداهای دیگر

تا آخرین لحظه حیاتم.......

farsheed-naruto |18:43 |پنجشنبه بیستم آبان 1389

نمیدونم شاید حقم باشه که همیشه در تنهایی پرسه بزنم شاید هم واقعا خـــــــــدا منو ترد کرده شاید هم در زندگی قبلیم آدم خوبی نبودم و الان دارم مجازات میشم....ولی به هر حال این الیوت در قالب فرشید فعلا باید بمونه تا ببینه تا کی مجازاتش به پایان میرسه...قطره های بارون هم حتی حاظم بشمارم تا دونه آخرشون تا شاید این مجازات به پایان بریه من خیلی افسرده ام ..نه اشباه نکنی!!!د غمگین نیستم چون خیلی وقت پیش غم رو تو وجودم کشتم و تنها افسرگی همراه روزگارم بوده!....یه روزی باید تقاص بدم تقاص اشتباهاتی که نمیدونم چی هستند و در چه روزگاری انجام دادم ...دلم میخواد به زندگی بعدیم کوچ کنم شاید دیگه به اندازه کافی در این یکی مجازات شده باشم و در زندگی بعدی خوشی همراهم باشه!!!!.....من هم برای سهیلا وهم برای تمام انسان های پاک دنیا آرزوی موفقیت میکنم.....هرچند ابلیس همیشه اینو تکرار میکرد که انسان ها موجودات ÷ستی هستند و من و اون به خاطر گفتن این جمله به خدا از عرش ترد شدیم...ولی زندگی من در قالب انسان های مختلف بهم این تجربه رو داد که همین انسانهای پست نیز قلب مهربونی میتونن داشته باشن!!!! به امید روزی که ................................................................................................
farsheed-naruto |16:50 |پنجشنبه بیستم آبان 1389

دوست دارم لبالب،

ميسوزه عشقم از تب،

پر ميشم از اسم تو، هر ثانيهء هر شب؛

دوست دارم تا فردا،

دوست دارم تا دريا،

شايد ببينمت باز، تو وقت خواب و رؤيا؛

ساعتي از شقايق، دقيقه هاي عاشق، دوست دارم تو بارون، تموم اين دقايق؛


سبد سبد ستاره، رو دوش شب سواره، اگه فردا نباشه، دوست دارم دوباره؛


دوست دارم لبالب، ميسوزه عشقم از تب، پر ميشم از اسم تو، هر ثانيهء هر شب؛


دوست دارم تا فردا، دوست دارم تا دريا، شايد ببينمت باز، تو وقت خواب و رؤيا...


دوســــــــــــــــــــــــــــت دارم       



farsheed-naruto |18:3 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

farsheed-naruto |17:40 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

چشــم هايم دريــا

و گونه هايـم

ميـزبان عبـور كشتي هاينــد

اينگـونه ست

پلك هايـم

جفت كفشي مي شـوند

كه بنـدرها را

در من

لنگه

به

لنگه

راه مي رونـد

دوسـت دارم

چتـري را

كه از آسمــــان

بزرگتـر است .

farsheed-naruto |17:30 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

ابوالفتوح رازى ، قاضى نعمان و ابوالقاسم کوفى آورده اند:


در زمان حکومت عمر بن خطّاب ، غلامى را نزد او آوردند که مولاى خود را

کشته بود، عمر بدون آن که تحقیق و بررسى نماید، حکم قتل او را صادر کرد.


این خبر به امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام رسید و شهود نیز شهادت



دادند؛ که این غلام مولاى خود را کشته است .


حضرت خطاب به غلام کرد و اظهار نمود: تو چه مى گوئى ؟


غلام در پاسخ گفت : بلى ، من او را کشته ام .


حضرت فرمود: براى چه او را کشته اى ؟


گفت : اربابم خواست به من تجاوز لواط کند ولى من نپذیرفتم ، و چون


خواست مرا مجبور کند، من او را از خود بر طرف ساختم ، ولیکن بار دیگر آمد


و به زور با من چنان عمل زشتى را مرتکب شد و من هم از روى غیرت و انتقام او را کشتم .


حضرت اظهار داشت : باید بر ادّعاى خود شاهد داشته باشى ؟


غلام عرض کرد: یا امیر المؤ منین ! در حالى که من در آن شب تنها بودم ،


چگونه مى توانم شاهد داشته باشم ؛ و او درب ها را بسته بود و من اختیارى از خود نداشتم .


امیر المؤ منین علىّ علیه السلام فرمود: چرا بر او حمله کردى و او را


کشتى ؟ آیا او از این عمل زشت پشیمان نشده بود؟ و آیا ندامت و توبه او را نشیندى ؟


غلام گفت : خیر، هیچ أ ثرى از آثار ندامت در او ندیدم .


حضرت با صداى بلند فرمود: اللّه اکبر! صداقت یا دروغ تو، هم اکنون روشن خواهد گشت .


بعد از آن دستور داد تا غلام را بازداشت نمایند و سپس به اولیاى مقتول

خطاب کرد و فرمود: سه روز که از دفن مرده گذشت ، جهت بیان و صدور حکم مراجعه کنید.


چون روز سوّم فرا رسید، امام علىّ علیه السلام به همراه عمر و اولیاء


مقتول کنار قبر رفتند و حضرت دستور داد تا قبر را بشکافند؛ سپس ‍ اظهار


نمود: چنانچه جسد مرده موجود باشد، غلام دروغ گفته ؛ و اگر مفقود باشد


غلام ، صادق و راستگو است .


پس وقتى که قبر را شکافتند، جسد را در قبر نیافتند؛ و چون به حضرت علىّ


علیه السلام گزارش دادند که جسد در قبر نیست .


حضرت اظهار نمود: اللّه اکبر! به خدا قسم ! نه دروغ گفته ام و نه تکذیب


شده ام ، از پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:


هر که از امّت من باشد و عمل زشت قوم لوط را انجام دهد که همانا به


وسبله فریب شیطان انجام مى دادند و بدون توبه از دنیا برود و او را دفن


کنند، بیش از سه روز در قبر نخواهد ماند؛ و او را با قوم لوط محشور مى


گردانند؛ و به عذاب سخت و دردناک الهى گرفتار خواهد گشت .


پس از آن ، حضرت امیر علیه السلام فرمود: غلام را آزاد کنید.

farsheed-naruto |17:23 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

در زیر گفتگویی را که با اون شده رو بخونید :

دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید که بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند .

خانه آنها در یکی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید:


به علت طولانی بودن این مصاحبه بقیه را در ادامه مطلب بخوانید>>>>


ادامه مطلب
farsheed-naruto |17:20 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

سلام بعد از مدت ها بازگشت اومدم یه داستان واقعی ولی ترسناک بزارم ....قبلا هم از سهیــــــــــــلا خانمیم هم بابت زحماتی که در نبود من کشیده سپاسگذاری میکنم...

واما داستان:


مادر از پله ها پائین آمد، امیر را دید که هم چنان مشغول تعمیر آبگرمکن است . به گوشه
امیرخان تو از ساعت چهار بعدازظهر توی این سرما داری با » : در زیرزمین تکیه داد و گفت
این آبگرم کن ور می ری، آخه این چه کاریه؟ ول کن، خسته نشدی؟ ح الا حموم نرو، چی
«. می شه به خدا خیلی حوصله داری، من به جای تو خسته شدم
امیر جوان قوی هیکل و چهارشانه بوری بود . رو به طرف مادر کرد، تمام صورت و
پیراهنش دودی و سیاه شده بود گفت:
نه ننه، ببین اصلاً مشکلی نداره، تمام لوله ها رو پاک کردم، سه دفعه کاربوراتورو »
سرویس کردم، نفت می آد، روشن می شه، تا بالای سرش هستم کار می کنه، باورت
«. نمی شه دو قدم اونور می رم خاموش می شه
خب مادر حالا نزدیک عیده خودتو حاجی فیروز کردی، برو بیرون یه کاسبی هم بکن، »
ول کن دیگه شب شد . حتماً خرابه دیگه، شاید هم ایرادی داره تو ن م یدونی .... ولش کن، من
روی اجاق گاز آشپزخونه آب گرم می کنم، بیا دست و صورتت رو بشور، ولش کن هوا سرده،
« می چایی
امیر با کف دست چندبار به بدنه آبگرمکن زد، بعد کف دستهایش را به لبه در آن مالید و
نه مادر زیرزمین گرمه، ساختمون خیلی قدیمی است، ببین چه پایه ها یی داره، این » : گفت
قدیمی ها هم چه کارها می کردن . نزدیک یک متر پایه زده، زیرزمین رو طوری درست کرده
که تابستون خنک، زمستون گرم باشه، این دفعه دیگه جوری سرویس کردم که خراب نشه،
«. الآن تموم می شه
«؟ م یخوای برات چایی بیارم »
اگه بیاری که خیلی نوکرتم، داداش ما هم جا ب وده پیدا کرده، اومده کجا نشسته؟ این »
خونه باستانیه، همه چیزش کهنه و عتیقه است، تو پنجره های زیرزمین رو ببین، یا این درشو،
توی حموم هم سکو داره، می خواسته وقتی از گرما بیرون می آد، بشینه روی سکو خستگی
« . درکنه، عرقش خشک شه، بیرون اومد نچاد
158 دانستی هاو داستانها درباره جن
آره مادر خونه کهنه ایه، دیگه مردم این جور جاها رو » : مادر نگاهی به دورو بر خود انداخت
دوست ندارن همه دنبال آپارتمان جمع و جور و تر و تمیز و شیک هستن، بشین من برم چایی
« بیارم
« دستت درد نکنه »
مادر از زیرزمین خارج شد . امیر آچار و پیچ گوشی را برداشت، کاربراتور را نصب کرد، بعد
شیر آن را باز کرد، چند دقیقه گذشت، امیر سرخود را پائین گرفته و از محفظه آن به کوره
نگاه می کرد. مادر با یک سینی در دست وارد شد. یک لیوان چای و یک قندان در سینی بود.
بیا مادر باز که سرتو کردی تو اون ولش کن، بیا یه چایی بخور، من برم شام رو حاضر »
کنم. این همسای ه بالایی هم نیست، اون هم شب عیده رفته شهرستان، داداشت هم که رفته
مسافرت، ما که نمی تونیم عید را سراسر اینجا بمونیم . می تونیم؟ ما هم رفت و آمد و برو و
بیا داریم. می گی چه کار کنیم؟
هیچی داداش گفت بعضی وقتها یه سر بزنیم، نه این که دائم اینجا باشیم . ما هم ب اید به »
بعد به طرف مادر آمد، «. زندگی خومون برسیم، دید و بازدید بریم عیدی بگیرم، این درسته
بعد نگاهی به دست خود کرد . لیوان چای را برداشت، مادر قندی از قندان بیرون آورد . در
دستت درد نکنه، سه ساعته که اینجا میخ این آبگرمکن شدیم، از سرما خشک » . دهان او نهاد
شدیم. عجب آبگرمکن ناجوریه، همه چیزش سالمه، کهنه هم نیست، اما روشن نمی شه،
اشاره به کبریتی کرد که «. عجیبه، خب حالا نفت رفت تو مخزن، اون کبریت رو به من بده
گوشه دیوار بود، مادر کبریت را برداشت به او داد . امیر جرعه دیگری چای نوشید . سپس لیوان
را در سینی گذاشت، کبر یتی روشن کرد، به سر فتیله ای که روی میله آهنی بود گرفت، بعد از
مشتعل شدن آن را در سوراخ مخزن فروبرد . نگهداشت . سروصدایی بلند شد، نفت داخل
مخزن مشتعل شد . امیر سیم را بیرون کشید، درپوش مخزن افتاد، لحظاتی به سوراخ های
مخزن نگریست، آتش شعله ور بود، امیر مشغول ن وشیدن چای شد، تا لیوان را خالی کرد آن را
«. دستت درد نکنه، عجب چسبید » در سینی گذاشت
«؟ نوش جونت، اگه می خوای باز هم برات بیارم »
«. نه مادر صبر کن ببینم چی شد، من خیلی خسته شدم، این دفعه حتماً می گیره »
داستان حمام 159
«. عیبی نداره، عوضش آب گرم شد، دوش گرفتی خستگی از تنت بیرون م یره »
آبگرمکن صدایی کرد، بعد ساکت شد، امیر دوباره به کوره نگریست آتش از شعله افتاد و
« خوابیده بود: ای که هی، سگ مصب، باز خاموش شد
«. ولش کن مادر حتماً یه ایرادی داره که تو سر در نمی آری »
نه مادر همه چیزشو بازکردم تمیز کردم . نفت رو عوض کردم، هیچ ایرادی ن داره اما چرا »
«؟ کار نمی کنه، من موندم
سلام داداش چه کار می کنی؟ از صبح تا حالا اومدی تو » : مریم وارد زیرزمین شد
زیرزمین بیا بالا، تلویزیون فیلم داره، باز سرخودتو به یه چیز گرم کردی، ول کن، چه کار
«. داری، حالا امروز حموم نرو، فردا می ریم خونه، م یری حموم، دیگه چرا پیله م یکن
به سلام مریم خانم غرغرو .... باز اومدی، رسیدن به خیر، خوش اومدی، صفا آوردی، چی »
چی می گی؟ بحث بر سر حموم نیست، بحث حیثیتی شده، باید روی این دستگاه رو کم کنم .
«؟ خیال کرده، حریف من می شه
این آبگرم کن خراب نبود، من تا حالا نشنیدم زن داداش بگه خرابه، همیشه هم روشنه، »
«؟ شاید لوله گرفته
«. کدوم لوله؟ لوله گازوئیل و نفت، نه همه رو دیدم »
«. نه لوله بخاری رو می گم، لوله دیواری اش »
ای بابا، راست می گن عقل هرکسی بهتر از مریمه، چرا به عقل من نرسید، برو کنار، »
راست می گی شاید لوله گرفته، دوده زده، این س ینی رو بردار، مریم سینی را از زمین برداشت،
راست گفتی دخترم، شاید علت گرفتگی لوله باشد . چون »: مادر خوشحال به دخترش نگریست
امیر می گه چند دفعه سرویس کرده درست نشده، امیر لوله را از سر آب گرم کن جدا کرد، به
داخل نگریست، باز و تمیز بود، سپس حلبی دور دیوار را بی رون آورد . آن را نگاه کرد، آنها هم
نه همه اینها پاک و تمیزن، گرفتگی نداره، اما چرا » : تمیز بودند، دوباره آنها را نصب کرد
« ، روشن نمی شه
مریم گفت. « شاید توی نفت آب باشه »
160 دانستی هاو داستانها درباره جن
آب؟ توی نفت؟ ممکنه ... بذار دوباره نگاه کنم . به داخل مخزن نگاه کرد . چیزی معلوم
نبود. بعد امیر گفت اون قیف و اون بشکه خالی، و اون تشت رو بیار.
مریم تشت و قیف را « آزمایش ورود آب به نفت » : امیر گفت « ؟ می خوای چه کار کنی »
آورد، امیر مخزن نفت را از آبگرمکن جداکرد، داخل تشت ریخت، اما نفت هم خالص بود و
آب در آن نبود، دوباره مخزن را نصب کرد، و نفت در آ ن ریخت، دوباره شیرکاربراتور را زد،
میله را برداشت نفتی کرد، روشن نموده داخل مخزن نمود، دوباره سروصدا بلند شد و نفت
«. می گم داداش پای من خوبه ها، الآن می بینی که روشن شد »: مشتعل شد. مریم گفت
«، ای آبجی، بحث قدم نیست، بحث لج و لج بازیه »: امیر با خونسردی گفت
« شاید داداش راضی نبوده ما حموم بریم » : مریم با شیطنت گفت
«. نه بابا این حرفو نزن، داداش خیلی آدم دست و دلباز و لارجیه » : امیر اخم کرد و گفت
«؟ پس چرا این خاموش می شه »
« کو این که داره با سروصدا می سوزه »
«. دلت رو خوش نکن، الآن پت پت می کنه خاموش می شه »
مریم دستی ب ه آبگرمکن کشید و گفت : خب ای آب گرمکن عزیز خواهش م ی کنم خاموش
«. نشو. داداش من خسته و روغنی و نفتی شده بذار بیاد خودشو بشوره، بعد خاموش شو
بارک ا ... حتماً هم الآن حرف تو رو شنید، دیگه خاموش نمی شه، ناگهان » امیر خندید
صدایی از حمام خارج شد. گویی کسی گفت پس چی؟ همه به هم نگاه کردند.
«؟ چی بود »
« نمی دونم »
« جواب منو داد »
« گفت پس چی »
امیر خندید، همه در اثر سرما و بی آبی خل شدن، این شیر آب حموم بود که گفت : دیگه
خالی بندی موقوف، این دستگاه کار نمی کنه، منم خسته شدم، خواستی روشن شو، خواستی
«؟ نشو، به جهنم، من با آب کتری خودمو می شورم، فهمیدی
« باشه »: دوباره صدایی به گوش رسید که گفت
داستان حمام 161
داداش تو هم سربه سر ما می ذاری، چطوری این صدارو در می آری که از » : مریم خندید
«؟ تو حموم شنیده می شه
« من صدایی نکردم »
«. نترسید، این صدا از خونه همسایه می آد » : مادر گفت
بعد به طرف حمام رفت چراغ را « خونه همسایه؟ فکر نمی کنم، صدا از تو حموم می آد »
روشن کرد وارد شد . کسی در آنجا نبود، اما برای لحظه ای احساس سنگینی کرد، گویی
موهای بدنش سیخ شده و پوست آن بی حس شده است . بیرون آمد : اینجا هم کسی نیست،
«. فکر می کنم صدا از خونه همسایه می آد، چون هیچ کس غیر ما نیست
«. داداش بیا ول کن، بریم، به خدا تو هم حوصله داری ها »: مریم گفت
هی سروصدا نکنید حموم روشن شده، گرگرفته، فکر می کنم درست شد . » : امیر گفت
بعد به سوی پله ها حرکت کرد، روی پله اول نشست و .« اگه برم طرف پله ها معلوم می شه
منتظر ماند، مادر و مریم روبروی آبگرمک ن نشسته، به شعله های آتش خیره شد بودند، مخزن
به راحتی می سوخت دریچه لوله هم براثر حرکت دود و گرما تکان می خورد و صدا می داد.
درست شد . حالاباید حوله بردارم بیام، شما هم بخواهید می تونید حموم برید، یعنی شما »
«. اول برید
نه داداش من که تازه حموم بودم، مامان هم نمی ره، خودت برو، ولی زود بیا شام بخور »
«. الآن یه فیلم سینمایی خوب داره، نیای دیگه از دستت رفته، خودت می دونی
امیر نگاهی به آبگرمکن انداخت، حالا مطمئن بود که درست شده است . خوشحال بود،
خب بازم بگید، امیر کاری از دستش بر نمی آد دیدید آبگرمکن قراضه رو چط وری راه »
«. انداخت. ای والله نداره وا... داره
چرا ولی حوصله داری، چهارپنج ساعته تو با این آبگرم کن ور می ری، خسته » : مادر گفت
شدی، پاشیم بریم بالا دختر، حوله و صابون و لباس باید برداری، وقتی بیرون م ی آی خودت را
محکم بپوشون سرما نخوری . بچایی دیگه شب عید افتادی کاردست خودت و ما می دی،
«؟. متوجه شدی؟ می خوای برات لباس بیارم
162 دانستی هاو داستانها درباره جن
نه مادر، مو اظب هستم، بچه که نیستم حواسم » : امیر نگاهی به خواهر و مادر خود انداخت
جمعه، با هم بریم بالا، من لباس ها رو جمع کنم، با حوله و شامپو بیام فوری دوش بگیرم، بر
«. می گردم
«؟ نمی خوای درجه آب بالا بره »
نه الآن رسیده به چهل، تابرگردم می آد روی شصت درجه، دیگه کافیه، بردار استکان و »
«. قندون و سینی رو
هر سه به راه افتاده از پله ها بالا رفتند، امیر وسایل خود را جمع کرد، به طرف زیرزمین
بازگشت، از پله ها پائین رفت . وارد زیرزمین شد، ناگه ان احساس سنگینی کرد، حس کرد فضا
روی بدن او فشار می آورد، تصور کرد بخاطر سوز و سرمای هواست، در حمام را بازکرد، وارد
شد، در را بس ت، روی سکو نشست، وسایل خود را به کناری نهاد . لباس خود را بیرون آورد،
پیراهن خود را کند . ناگهان احساس کرد که کشیده ای به پشت گردن او خورد، وحشت کرد،
از جا پرید، قبل از آن که بجنبد، دو کشیده به صورت او اصابت کرد، بعد ضربه ای به پشت
سرش خورد، و به زمین افتاد . فریاد کشید و کمک خواست، بعد کوشید از جای خود برخاسته،
به سوی در برود، قبل از آن که به در برسد ضربات گوناگونی روی سروصورت و سینه و بدن
خود احساس کرد، به در نزدیک شده بود، دوباره ضربه ای او را به عقب پرتاب کرد، کوشید با
دقت به اطراف نگاه کند و ضارب یا ضاربی ن را بشناسد، اما تنها سایه هایی را می دید،
صداهای زیری به گوشش می رسید، گویی نوار ضبط صوت گیر کرده است، صداها مفهوم
مادر، مامان » . نبود. اما گاه صدای خنده ای می شنید . کوشید از جا بلند شود . دوباره فریاد زد
اما مادر و خواهرش مشغول تماشای تلویزیون بودند، و به علاوه به دلیل سوز و سرما « بیا
درها را محکم بسته بودند، و چون در حمام بسته بود، صد ای امیر هم از زیرزمین بیرون
نم یرفت. برای لحظه ای به پشت روی زمین افتاد، یک نفر روی او افتاده و با شدت به او
فشار می آورد . اما وقتی با دو دست خود می کوشید او را از خود دور کند چیزی نبود .
هی چکس روی او نبود . اما در عین حال سنگینی یک نفر را واقعاً روی خود احساس م ی کرد. به
علاوه یک نفر گلوی او را به سختی فشار م ی داد. احساس خفگی می کرد، در عین حال گویی
چند نفر به او مشت و لگد زده و او را نیشگون م ی گیرند. فکر کرد الآن خفه خواهم شد. تمام
داستان حمام 163
قوای خود را جمع کرد، به سختی از جا برخاست . به هر زحمتی بود، خود را به در رساند، دست
او روی در بود . ضربه ها قطع شد . در را گشود، تقریباً ل خت از پله ها بالا رفت . احساس
م یکرد، هنوز مورد آزار و ضرب و شتم است، به حیاط که رسید دست به کمر نهاد، فریاد زد و
چیه چی شده؟ چرا داد می زنی؟ بده » : کمک خواست، لحظه ای بعد مادرش پنجره را گشود
بعد چشمش به وضع بدن لخت امیر افتاد . پنجره را بست و فوری به طرف حیاط دوید . امیر
روی پله های ورودی افتاده بود، لباس به تن نداشت . اما تمام صورت و بدن او کبود و سیاه
چی شده مامان؟ داداش چی شده، چرا این » : شده بود، به دنب ال مادر خواهرش وارد حیاط شد
جوری شدی؟ اِتمام بدنش سیاه و کبود شده، نکنه آبگرمکن ترکیده؟ ها مامان؟ امیر با صدای
گرفته و وحشت زده ای گفت:
«، نه بابا آبگرمکن چیه؟ یه عده داشتند منو خفه می کردند، می زدند، می کشتند »
«؟ وا به حق چیزهای نشنیده، کی تور رو می زنه؟ اونجا که کسی نبود »
مادر نگاهی به او کرد : راست «. اگه نبود، این وضع من چیه؟ ببین تمام بدنم کبود شده »
«... می گه، اما مادر حالا وقت سئوال جواب نیست، بچه سرما می خورده، بذار بریم تو اتاق
هر سه با عجله از پله ها بالا رفته و ارد اتاق شدند . امیر کوشید لباس های خود را به تن کند .
در همین حال سروصدای زیادی در حیاط بلند شد . هرسه با نگرانی به هم نگاه کردند . بعد
ناخودآگاه به سوی پنجره آمده، پرده را کنار زدند، چشم های هر سه گرد شده، به هم
نگریستند، باور کردنی نبود، در داخل حیاط تعداد زیادی اسب و الاغ دیده می شد . انواع
مامان این ها » : دیگری از حیوانات ریز مثل موش و گربه و سوسک از درودیوار بالا می رفتند
« ؟ کجا بودن
«؟ اینا از کجا اومدن؟ این همه حیوون توی حیاط چه می کنن »
امیر » ؟ نمی دونم مامان، ولی شاید خیالات می کنیم؟ یکی دو تا نیست، اینجا چه خبر ه »
گفتم تو حموم چه خبره؟ داشتند منو می کشتن، یکی دو تا نبود، منو مثل » : با وحشت گفت
مادر پرده راانداخت و عقب آمد . بسم الله گفت «. بادکنک به این ور و اون ور می کوبیدند
مریم عقب تر آمد، دست مادر را گرفت، امیر پیراهن خود را پوشیده و به آنها نگاه کرد، تمام
حالا می گی چی کار » . صورت او کبود و سیاه بود . احساس درد و گرفتگی در تمام بدن داشت
164 دانستی هاو داستانها درباره جن
«... نمی شه خونه رو ول کنیم . اینجا رو به ما سپرده ان »: مریم گفت، مادر گفت «؟ کنیم
ناگهان صدای خنده عده ای از حیاط بلند شد . گویی درحال دست انداختن و مسخره کردن
آنها بودند، مادر د وباره پرده را کنار زد، پشت پنجره موجودی عجیب و غریب ایستاده بود،
تاحدودی شبیه میمون بود، ا ما گوش های بلند و لوزی شکل و صورتی بیضی شکل داشت،
صورت او کاملاً چروکیده بود . که در آن فقط دو چشم دیده می شد . چشمانی گرد بدون پلک
و ابرو . در داخل کاسه گرد چشم او مردم کی به سرعت می چرخید، دستهای او دراز بود،
پاهایش هم چنین بود . آن موجود گویی پشت پنجره گوش ایستاده بود . مریم فوری پرده را
«؟ مادر این چی بود؟ داداش تو هم دیدی » : انداخت
دوباره صدای خنده ها بلند شد . «.... می گم جمع کنید بریم، اینجا بمونیم » : امیر می لرزید
هر سه به سوی کیف و وسایل خود رفتند . همه را جمع کرده، از در بیرون آمدند . مادر گفت :
نه مادر ول » : مریم به طرف در دوید «. بچه درها رو قفل کنید، گاز هم تو آشپرخونه روشنه
مادر با تردید به سوی آشپزخانه رفت، دکمه زیر اجاق گاز را «. کن، الآن گرفتار می شیم
غذا رو » : مادر گفت « ؟ بابا چی کار می کنی »: خاموش کرد، قا بلمه را برداشت . امیر داد زد
بعد با سرعت بیرون آمد، هر سه به طرف در خروجی رفتند، در را به «. ببریم خراب می شه
هم کوبیده و سوار ماشین شده فرار را بر قرار ترجیح دادند.
***
آن شب امیر تب کرد . بدن او کاملاً ورم کرده و سیا ه شده بود . تمام گونه ها و صورت و
زیرچشم های او هم پف کرده و به شکل وحشتناکی درآمده بود . موهای سرش همه سیخ
سیخ مانده بود . تمام شب دچار تشنج بود و هذیان می گفت، مادر او را پاشوره کرد . کیسه
آب سرد روی صورت و سر او نهاد، اما تب او پائین نمی آمد . صبح او را به نزد پزشکی بردند .
پزشک در سه نسخه خود مقداری دارو نوشت و گفت بعد از خوردن داروها حداکثر درظرف 24
ساعت بهبود خواهدیافت.
امّا چهل و هشت ساعت بعد هنوز حال امیر نه تنها بهتر نشد، که به عکس شروع به
دادوفریاد هم کرد . او از موجوداتی سخن می گفت که در اطراف او هست ند، و می کوشند او را
اذیت و آزار نمایند . درحالی که هیچ کس در اطراف او نبود . تا آن که چند روز بعد آدرس
داستان حمام 165
فردی را به مادر دادند . مادر بلافاصله تلفن زد و به سراغ او رفت . قبل از رفتن آن مرد نام امیر
و نام پدر و مادر او را سئوال کرده بود.
***
«. آقای دکتر، دستم به دامن شما، جوون من داره از بین می ره، تو رو خدا یه کاری بکنید »
نگران نباشید مادر، من احوال پسر شما را دیدم، وقتی به خونه برگشتید، این آب رو روی »
«. بدن او بریزید، خوب می شه، خوب خوب نگران نباشید
یعنی ممکنه، بچه ام داره از دست می ره، یعنی می گید کی اونو اذ یت م ی کنه، از ما »
«. بهترونه
نه از ما بهترون که نباید ما رو بزنن، باید مهربانی کنن، اونها هم یکی از موجودات خدا »
«. هستند، اما از ما بهتر نیستند
«؟ اونها کی هستند »
«؟ اگه بگم نمی ترسید »
«؟ نه بگید، چرا بترسم »
خب، اونها جن هستند . اون خونه قدیمیه، سالهای درازی اس ت که جن ها اونجا ساکن »
هستند، البته به کسانی که اونجا ساکن هستند، از این اذیت ها نمی کنند، اما، نه اینکه اصلاً
اذیت نکنند، بلکه مثلاً بچه های اونا رو اذیت می کنن، وسایل اونها رو جابجا می کنند، یا
نمی گذارند بچه های سالم توی اون خونه به دنیا بیاد، یا اگر زنی حامله شد، او را می
ترسونن، تا بچه اش بیفته و سقط بشه، به هرحال مشکل شما حله، این شیشه آب رو ببرید،
«. روی پسرتون بریزید، انشاءا... خوب م یشه، نگران نباشید، بفرمائید
«. من خیلی از شما ممنونم، امیدوارم پسرم خوب بشه »
«. اگه خوب شد، فردا یه قربونی کنید، گوشت اونو هم به فقرا بدید »
مادر از دفتر دکتر خارج شد «. چشم، حتماً اگه خوب شد، به شما تلفن می زنم، خداحافظ »
و رفت . فردای آن روز مادر امیر تلفن کرد و خبر بهبود پسرش را به دکتر داد . دکتر خدا را
شکر کرد و خداحافظی نمود.


این داستان کاملا واقعی هست!!!!



farsheed-naruto |17:15 |دوشنبه هفدهم آبان 1389

امشب به بر من است آن مایه ی ناز

یا رب تو کلید صبح، در چاه انداز

ای روشنی صبح به مشرق برگرد

ای ظلمت شب ، با من بیچاره بساز

امشب شب مهتابه ، حبیبم رو میخوام

حبیبم اگر خوابه ، طبیبم رو میخوام

گویی فلانی آمده ، آن یار جانی آمده

مست است و هشیارش کنید

خواب است و بیدارش کنید

آمده حال تو، احوال تو، سیه خال تو، سفید روی، تو ببیند برود


farsheed-naruto |20:5 |پنجشنبه ششم آبان 1389

قسمت من بوده از روز نخست

واله ی رویت شوم

ساکن کویت شوم

خادم محراب ابرویت شوم

روسفید از افتخار شام گیسویت شوم

قسمت من بوده از روز نخست

شاعر رخسار زیبایت شوم

زائر شهر تماشایت شوم

تا شروع جستجوهایم شوی

یا طلوع آرزوهایم شوی

قسمت ما بوده مال هم شویم

پابه پای شادمانی در مسیر رستگاری ها رویم

نان خوشبختی به دلشادی جویم

farsheed-naruto |19:53 |پنجشنبه ششم آبان 1389

در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سو قطاری

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه در چارچوب پنجره ها

شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود . . .

farsheed-naruto |19:13 |دوشنبه سوم آبان 1389

پس کجاست ؟

چند بار

خرت و پرت های کیف بادکرده را

زیر و رو کنم :

پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارتهای اعتبار

کارت های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

برگه ی رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام. . .

پس کجاست ؟

چند بار جیب های پاره پوره را

پشت و رو کنم :

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه ی سیاه

صورت خرید خوارو بار

صورت خرید جنس های خانگی . . .

پس کجاست ؟

یادداشت های درد جاودانگی ؟



farsheed-naruto |19:8 |دوشنبه سوم آبان 1389

اين قرارداد تا ابد ميان ما

برقرار باد

چشمهاي من به جاي دست هاي تو

من به دست تو

آب مي دهم

تو به چشم من آبرو بده

من به چشمهاي بي قرار تو

قول مي دهم ريشه هاي مابه آب

شاخه هاي مابه آفتاب مي رسد

ما دوباره سبز مي شويم . . .

farsheed-naruto |19:2 |دوشنبه سوم آبان 1389

این....این منم...آره خوده خوده من...خوب چیه آدم برای من بودنش باید دلیل و مدرک بیاره؟؟!! باشه! من همومنیم که واسه تو دلش میره و دوست داره بتونه واسه همیشه در کنارت باشه!!!

من همونیم که میخوام با دستام گرمایه دستاتو احساس کنم و تو چشمات نگاه کنم تا آخر عمر نگاهم رو از اونها بر ندارم!!

من..دلم میخواد یه کلبه سبز با هم داشته باشیم و از هیاهوی دنیا به دور باشیم و در کنار هم و در دنیای هم زندگی کنیم!

من خود کسی هستم که از اعماق قلبش تو رو دوست داره و دلش نمیخواد هیچ وقت و هیچ وقت غم رو تو وجود تو احساس کنه!

من ..آره خوده من آرزو هامو دوست دارم فقط با تو تقسیم کنم ..با تو که بزرگ ترین آرزوی من هستی !

من ..یعنی کسی که وقتی به آسمون نگاه میکنه چهره کسی که به یادش میاد خود تو هستی که مثل یه ستاره از اون بالا به سمت من می درخشی!

من مثل یه پرنده ای هستم که دلش میخواد به سمت دلت پرواز کنه ولی بال هاش خیلی کوچکه و نمی تونه از جاش بپره!!

ومن....آره من خیلی دلیل واسه من بودنم دارم که میدونم خوت میدونی همشو تو دل بزرگت نگه داشته یه جای امن برای من!


farsheed-naruto |18:55 |دوشنبه سوم آبان 1389

هرگز از لوح دلم نقش تو زایل نشود

جز به ابروی تو این دلشده مایل نشود



طالع بی شفقت هرچه فسون انگیزد

باز هم بین من و وصل تو حائل نشود



از ازل تا به ابد راتبه ی فیضش نیست

هر که حرمت به شهیدان تو قائل نشود



بهل اسباب تکلف ، که محب صادق

در طریقت متوسل به وسائل نشود



وقت مردن همه ی دغدغه ی شمع آنست

که دلی غرق در این ظلمت هائل نشود



نه دل من به نگاهی سبق از مجنون برد

کیست تا واله آن ماه شمایل نشود ؟



پرده از باطن این مدعیان افتد اگر

به ره راست دل کس متمایل نشود



هرکه از غیرت خونش نهراسد تیغت

به سرافرازی ای مرحله نائل نشود


محمدرضا راثی پور

farsheed-naruto |10:42 |شنبه بیست و چهارم مهر 1389


1)) دکتر چیره دستی است ولی درچشمانش هوس موج میزند. حال داداش هر

روز بدتر می شود دکترها می گویند: مرض ارثی ایست و پایانش همان عاقبت

پدر مادرت. داداش تنها کس وکار من است. دکترها درست تشخیص داده اند.


یک ماه بعد

2) این اواخر داداش دچار اختلات روحی هم شده. مدام میگوید: من دیگر وقتی

ندارم ، خودت را خسته نکن. این حرفهای او من را خرد می کند. گاهگاهی

لبخندهای بی رنگ و دردآلود داداش به من امید پررنگی می دهد.


چند شب بعد

3) دیشب دوباره پیش دکتر رفتم ، دکتر گفت: اگر خودش بخواهد و بعد سکوت

کرد ، خیره در چشمان من با تاکید ادامه داد: وشما بخواهید من قول می دهم

خوب شود.


دوماه بعد

4) حالا دیگر هیچ چیز آرامش ندارد. فصل پاییز هم رسید همان تاریخ از قبل

تعیین شده دکترها. داداش لحظه ای ناله می کند. لحظه ای در کماست و

لحظه ای درگریه های پنهانی و دوباره راز و نیاز من و خدا


شب همان روز

5) دوباره پیش دکتر رفتم .التماس کردم. به پایش افتادم. اما او گفت: تصمیم

با خودت. خدایا این چه بدبختی است. چرا من. چرا داداش.


دو روز بعد

6) شب و روزم شده جنگ و تقلا باخودم ، باخدا. همه ذهنم شده داداش ،

خودم ، آینده ، بیچارگی ، آه ، گریه


دم دم غروب همان روز

به هر جان کندنی بود خودم را رساندم به مطب. جلوی در دیگر توان نداشتم .

دنیا دور سرم می چرخید. پاهایم انگارخواب رفته بودند. صورتم داغ و دستانم

یخ زده بود. دکتر را روی پله ها دیدم. بدنم سست شد. نزدیک بود روی زمین

بیافتم.


7) فردای همان روز ویرانی وجودم ضمیمه شد به مرگ داداش . . .



مهدی باغی جوکار

farsheed-naruto |10:39 |شنبه بیست و چهارم مهر 1389

farsheed-naruto |9:39 |پنجشنبه پانزدهم مهر 1389

خیلی وقته که دلم میخواد بر گردم به بچگی هام به دوران کودکی ،واقعا یادش بخیر اون موقع ها همش فکر میکردم چی میشد بزرگ بشم من هم جز آدم بزرگ ها به حساب بیام ، اگه بزرگ بشم ال میکنم بل میکنم ، اول هاش که دوست داشتم بزرگ که شدم دکتر بشم ولی به هیچ بچه ای آمپول نمی زنم!!..یکم یزرگ تر شدم دلم میخواست مهندس بشم...ولی مهندس چی ؟! کـــــــــــــلا دلم میخواست مهندس بشم !.....بعد میخواستم یزرگ که شدم هر کاری که دلم خواست انجام بدم...البته فکر از هر کاری ، کارهایی بود که تو بچگی نمی گذاشتن انجام بدم!!...چون میگفتن الان بچه ای یزرگ که شدی میشه!!....ولی نمی دونستم این خدا خدا کردن هام واسه یزرگ شدن یه روزی تبدیل به یزرگ ترین پشیمونیم میشه !!! الان دلم لک زده واسه بچگی هام !شیطنت بچه گانه و بازی و خوشی و....هر کاری هم که میکردم میگفتن بچه س حالیش نیست دیگه! نه مثل الان که به خاطر یه اشتباه کوچیک یه دینامیت سرکوف رو سرم خالی میکنن!!...دلم واسه دوچرخم تنگ شده ! یادش بخیر خیلی دوسش داشتم هر چند به بار بدجوری از روش افتادم و زخم عمیقی برداشتم ولی همیشه یار بیحوصلگی هام میشد و وقتی حوصلم سر میرفت میپریدم روش و مرفتم تو کوچه واسه خودم دوچرخه سواری انقدر پا میزدم که خیلی زود ناراحتی هام از یادم میرفت !....دلم برای همچی که تو بچگی هم داشتم و الان ندارم تنگ شده مخصوصا برای کسائی که دیگه الان ندارمشون!!!!....کاش میشد یه پلی به بچگی هام میزدم و اگه بر میگشتم واسه همیشه همون جا میموندم.....کاش برای همیشه خوده خوده پویا میشدم! پویا کوچولو ! که باز مامان هم دلش نمیومد سر هر مسئله کوچیکی باهام دعوا و بحث بکنه ....انقدر شیطونی میکردم که از فرط شیطونی خسته بشم و خوابم ببره ....نه مثل الان که از خستگی های روز مره شب ها چشم رو هم میزارم!!!

یادش بخیر بچگی هام! 



farsheed-naruto |9:18 |پنجشنبه پانزدهم مهر 1389

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگي لب ز خنده بستن است

گوشه اي درون خود نشستن است

گل به خنده گفت:

زندگي شكفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوي غنچه و گل از درون باغچه


باز هم به گوش مي رسد

تو چه فكر ميكني

كدام يك دُرست گفته اند ؟

من كه فكر مي كنم گل

به راز زندگي اشاره كرده است

هر چه باشد او گل است

گل يكي دو پيرهن

بيشتر ز غنچه پاره كرده است


.......یادش بخیر این شعر قیصر ،شعر مورد علاقه دوران مدرسه ام بود............



farsheed-naruto |16:33 |چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

شريف با چشمهاي متعجب ، دندانهاي سفيد و محكم و پيشاني كوتاه كه موی

انبوه سياهي دورش را گرفته بود. بيست و دو سال از عمرش را در مسافرت

به سر برده و با چشمهاي متعجب تر ، دندان هاي عاريه و پيشاني بلند چين

خورده كه از طاسي سرش وصله گرفته بود و با حال بدتر و كورتر به شهر تولد

خود عودت كرده بود .


او در سن چهل و سه سالگي پس از طي مراحل ضباطي ، دفترداري ، كمک

محاسب و غيره به رياست ماليه آباده انتخاب شده بود . شهري كه در آنجا به

دنيا آمده و ايام طفوليت خود را در آنجا گذرانيده بود . زيرا همين كه شريف به

سن دوازده رسيد، پدرش به اسم تحصيل او را به تهران فرستاد.


.....به علت حجم زیاد این مطلب بقیه را در ادامه مطلب بخوانید......




ادامه مطلب
farsheed-naruto |16:23 |چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

تو در افلاک و من اینجا

شبم بازیچه ی این سرگرانی ها

در این دیباچه ی خوش رنگ ِ مهتابی

چه فریادی زند از فرط ِ بی تابی

تو نزدیکی و نالانم

نمی دانم چه قفلی شد به زندانم

كه در من ناي حرکت نیست

در خود خفته ام شاید

ولی انگار در این تب

مرا سرزندگی باید

در این هنگامه چشمانم

به شور و شوق بیداریست

نمی دانم چرا امشب

خطوط ِ اخم ِ چشمانت

جلای دیگری دارد

تو آن زیبای معشوقی

همان رؤیای محبوبی

چه افسون کرده ای با ما

که من در اوجِ رخوت ها

به رختم خفته ام اما

مرا سرزندگی باید

هنوز آشفته ام لیکن

ندای صبح می آید


بهمن کیاست



farsheed-naruto |16:5 |چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

تا حالا رسیده نقطه ای که دیگه نتونی ؟

صبرتم تموم بشه ، نخوای که اونجا بمونی ؟



هرکی رو که دوست داری حتی نخواد ببینتت

نفرین کلاغ روی پشت بوم بگیرتت



بشی دیوونه و از همه بخوای فرار کنی

روی نقشه نقطه قرمز رو مدار تویی



هرجا که بری یکی یه جور میاد می زنتت

توی غارم که بری خرسه میاد می خورتت



رگتم که می زنی هزار نفر آدم خوب

نجاتت می دن و بعد می ندازنت کتار جوب



شاعرم میشی میخوای هرچی دلت میخواد بگی

میان و نقد می کنن ، سخت میشه بازم زندگی



اه می خوام خلاص بشم ، هیچکی نباشه روبروم

باز یکی از اون دورا رو من با دوربین میشه زوم



لابدم الان میگه این کلمه فارسی نبود

شما فارسیتون خوبه ، من انگلیسیم ای حسود



خنده داره گفته هام ، دلقک زندگی شدم

شما می خندین و من گریه به این حال خودم



چرت و پرت واقعی ، یه مستند از خودمه

هرچی می خوام مینویسم ، کی جلوداره منه ؟


پویا مجتهدی


farsheed-naruto |15:57 |چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

دوباره دسته گلي را به آب خواهم داد

به اشتياق تو ، با دل جواب خواهم داد



دوباره بستر شب را طواف خواهم كرد

به لحظه هاي رسيدن شتاب خواهم داد



ستاره ها همه مبهوت ، با تني عريان

بیا که یک یک شان را عذاب خواهم داد !



به حرمت همه آن روزهاي دلتنگي

به روح مرده ي دل ، التهاب خواهم داد



غريبگي كه ندارد ، تو يار من هستي

به دست سرد رقيبم نقاب خواهم داد



و خاطرات كويري بي تو بودن را

به سِحر ِ باور یک عشق ناب خواهم داد



تمام زندگی ام را ، برای آن لحظه

که می روی تو کنارم به خواب ، خواهم داد



من آمدم که بمیرم برای چشمانت

فقط به چشم تو "یک" انتخاب خواهم داد!





farsheed-naruto |15:48 |چهارشنبه چهاردهم مهر 1389

Design By: KHanOomi

كد موسيقي براي وبلاگ