جای مرا

جای مرا

همین گوشه کنار های قلبت

پهن کن

به بودن

حتی در دم دستی ترین جای ِممکن

راضیم

بگذار فقط

به خانه ی تو همچنان

مهمان باشم

                                                                 

زيباترين شعري كه از مادر مي‌شناسم!

زيباترين شعري كه از مادر مي‌شناسم!
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود: بردي مرا بخاك كردي و آمدي؟/ تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر/ مي خواستم به خنده درآيم ز اشتباه ولي...

ای وای مادرم!

آهسته باز از بغل پله ها گذشت

در فكر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد

هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست

در ختم خویش هم به سر كار خویش بود

بیچاره مادرم

هر روز می گذشت از این زیر پله ها

آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

امروز هم گذشت

در باز و بسته شد

با پشت خم از این بغل كوچه می رود

چادر نماز فلفلی انداخته به سر

كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

او فكر بچه هاست

هرجا شده هویج هم امروز می خرد

بیچاره پیرزن، همه برف است كوچه ها

او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش

آمد به جستجوی من و سرنوشت من

آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال

هر شب در آید از در یك خانه فقیر

روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان

او را گذشته ای است، سزاوار احترام :

تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر

در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا

هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری است

اینجا به داد ناله مظلوم می رسند

اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل

مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

در باز و سفره پهن

بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند

یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

او مادر من است

انصاف می دهم كه پدر رادمرد بود

با آنهمه درآمد سرشارش از حلال

روزی كه مرد، روزی یكسال خود نداشت

اما قطارهای پر از زاد آخرت

وز پی هنوز قافله های دعای خیر

این مادر از چنان پدری یادگار بود

تنها نه مادر من و درماندگان خیل

او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود

خاموش شد دریغ

نه، او نمرده، میشنوم من صدای او

با بچه ها هنوز سر و كله می زند

ناهید، لال شو

بیژن، برو كنار

كفگیر بی صدا

دارد برای ناخوش خود آش می پزد

او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت

اقوامش آمدند پی سر سلامتی

یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند

لطف شما زیاد

اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:

این حرفها برای تو مادر نمی شود.

پس این كه بود؟

دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید

لیوان آب از بغل من كنار زد،

در نصفه های شب.

یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب

نزدیك های صبح

او زیر پای من اینجا نشسته بود

آهسته با خدا،

راز و نیاز داشت

نه، او نمرده است.

نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و خیال من

میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

كانون مهر و ماه مگر می شود خموش

آن شیرزن بمیرد؟ او شهریار زاد

هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق

او با ترانه های محلی كه می سرود

با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت

از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست

اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود

او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت

وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد

لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

تا ساختم برای خود از عشق عالمی

او پنج سال كرد پرستاری مریض

در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

اما پسر چه كرد برای تو؟ هیچ، هیچ

تنها مریض خانه، به امید دیگران

یك روز هم خبر: كه بیا او تمام كرد.

در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

پیچید كوه و فحش به من داد و دور شد

صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه

طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین

دریاچه هم به حال من از دور می گریست

تنها طواف دور ضریح و یكی نماز

یك اشك هم به سوره یاسین من چكید

مادر به خاك رفت.

آنشب پدر به خواب من آمد، صداش كرد

او هم جواب داد

یك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است

اما پدر به غرفه باغی نشسته بود

شاید كه جان او به جهان بلند برد

آنجا كه زندگی، ستم و درد و رنج نیست

این هم پسر، كه بدرقه اش می كند به گور

یك قطره اشك، مزد همه زخم های او

اما خلاص می شود از سرنوشت من

مادر بخواب، خوش

منزل مباركت.

آینده بود و قصه بی مادری من

ناگاه ضجه ای كه بهم زد سكوت مرگ

من می دویدم از وسط قبرها برون

او بود و سر به ناله برآورده از مغاك

خود را به ضعف از پی من باز می كشید

دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه

خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع

ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

باز آن سفیدپوش و همان كوشش و تلاش

چشمان نیمه باز:

از من جدا مشو

می آمدیم و كله من گیج و منگ بود

انگار جیوه در دل من آب می كنند

پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم

خاموش و خوفناك همه می گریختند

می گشت آسمان كه بكوبد به مغز من

دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه

وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد

یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

می آمد و به مغز من آهسته می خلید:

تنها شدی پسر.

باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی

دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض

پیراهن پلید مرا باز شسته بود

انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود:

بردی مرا بخاك كردی و آمدی؟

تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه

اما خیال بود

ای وای مادرم

سروده استاد محمد حسین شهریار

بهاران آمد (حميد مصدق)

بهاران آمد (حميد مصدق)
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز بر مي‌گردم ...و صدا مي‌زنم....

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر می گردم

و صدا می زنم

«آی

باز کن پنجره را - در بگشا-

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!

باز کن پنجره را

که پرستو پر می شوید در چشمه نور

که قناری می خواند؟

می خواند آواز سرور؟

که:

بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد!»

«حمید مصدق»

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی، هرگز هرگز

 پاسخی سخت و درشتو مرا، غصه این هرگز کشت.

«حمید مصدق»

اين روزها دوست داشتن دليل مي‌خواهد!

اين روزها دوست داشتن دليل مي‌خواهد!
من ياد گرفته ام ... " دوست داشتن دليل نمي خواهد ... " ولي نمي دانم چرا ... خيلي ها و حتي خيلي هاي ديگر ... مي گويند: اين روز ها ...

من یاد گرفته ام...

" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

" این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال گودالی ازتعفن می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین ساده گی ...

برای مورچه‌ها فکری بکن...!

برای مورچه‌ها فکری بکن...!
حالا که آمده‌ای . برای مورچه‌ها هم فکری بکن .
 
نگرانند. هی می‌آیند و هی بر می‌گردند...

حالا که آمده ای برای مورچه ها هم فکری بکن نگرانند

 هی می آیند و هی بر می گردند

*****

حالا که آمده ای چترت را ببند در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد

*****

حالا که آمده ای سلام حالا که نمی روی خداحافظ

ای همه ی ابرهایی که به جای دیگری می روید

*****

حالا که آمده ای تو پروانه می شوی

ومن هم بی دغدغه ی مرگ پیر می شوم

تق، تق، تق! عشق آمده است؟!

 

تق، تق، تق! عشق آمده است؟!
... تق ... تق ... تق ... ... كلون قلبم كه صدا كرد ... ... اميد فرياد زد ... : ... چقدر دلم براي عشق تنگ شده بود ...

... تق ... تق ... تق ...

... کلون قلبم که صدا کرد ...

...امید فریاد زد ... :

... چقدر دلم برای عشق تنگ شده بود ...

...

...

... نومیدی زیر لب گفت ... :

...بالاخره این مرگ گور به گور شده رسید!

...

دست هایت برایم مرحمی است...
مرحمی برای گریز از ترس دوری
 و نبودنت
لمس دستانت مرا به نهایت می برد
، نهایت بودن و داشتنت
چشم هایت برایم امیدی است  
امیدی برای بودن، ماندن، انرژی
گرفتن و اعتلا
نگاهت هر بار در عمق وجودم 
ریشه میکند...
ریشه اش ساقه میدهد، ساقه اش گل
گل احساس، عشق ، محبت
بویت مرا تا اوج روانه می سازد...
اوج با هم بودن .. اوج پرواز .. اوج 
روزهای خوب
زنگ صدایت دلنواز ترین موسیقی، 
و روح بخش جان است...
شرم خاموشت مرا دیوانه و مست و 
پی پروا می کند...
و به داشتنت محتاج تر
اخم و گره ی ابروانت شیرین ترین دلبری هاست...
می شود آیا شهد نوشین لبانت مرا 
تا نهایت خواستن برد...
یا صدای نفست نوازشگر گوش های 
خسته ام شود....
آغوشت،آه..آری آغوشت..
آغوشت امن ترین جایگاه عشق 
است
و بوسه هایت خاطره انگیزترین 
خاطره هاست..ماندگار ترین یادگار ها
یادت زخم دلم را هر روز نمک پاش 
میکند...
و
چه تلخ است...
تلخ..
تلخ..
هستی اما نه در کنار من!
در ژرفای قلب تکه تکه ام می مانی 
تا ابد نازنینم ...

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!

سر خود را مزن اينگونه به سنگ،

 

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!!

 

منشين در پس اين بهت گران

 

مَدَران جامه‌ي جان را، مَدَران!!

 

مكن اي خسته در اين بغض درنگ...

 

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

 

پيش اين سنگدلان،

 

قدر دل و سنگ يكي‌ست

 

قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي‌ست..

.

ديدي آنرا كه تو خواندي به جهان يارترين؛

 

سينه را ساختي از عشقش سرشارترين...

 

آنكه مي‌گفت منم بهر تو غمخوارترين

 

چه دلازارترين شد

 

چه دلازارترين...

 

ناله از درد مكن،

 

آتشي را كه در آن زيسته‌اي

 

سرد مكن

 

با غمش باز بمان

 

سرخ‌رو باش از اين عشق و سرافراز بمان

 

راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ

 

دلِ ديوانه‌ي تنها، دل تنگ!

 

 

دل من

 ****************************

دل من دیر زمان است که می پندارد

                              دوستی،نیز گلی است،مثل نیلوفرو ناز

ساقه طرد و ظریفی دارد

                  بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد

جان این ساقه ی نازک را،دانسته بیازارد

***************************

کاش

کاش می شد بچه بودم غمی نداشتم
شبا راحت چشامو رو هم می ذاشتم
می خوابیدم خوابای ساده می دیدم
آدما رو ، همه آزاده می دیدم
توی دنیای قشنگم ، نه غمی بود و نه دردی
نه دل تنگی و نه خونه ی سردی
واسه من دیدنی بودن شاپرک ها
وقتی که پر می کشیدن سوی گل ها
سوار اسب خیالم تا دل ابرا می تاختم
میون ستاره ها خونه می ساختم
می شدم همسایه ی خورشید زیبا
از تو آسمون می رفتم توی دریا
مثل ماهی توی آب سفر می کردم
از تموم دریاها گذر می کردم
خبر از جنگ بزرگترا نداشتم
توی سینه ها گل امید می کاشتم
رو لبام ترانه ی مهر و وفا بود
دل کوچیکم پر از عشق ِخدا بود

در حسرت دیدار تو ...

 
                                                                      روزی سپری شد به امیدی که شب آید

                                                     شب  آمد و دیدم  به دلم  تاب و تب آید

                              ای  دوست  دعا کن  من  بیچاره  مبادا

            در  حسرت  دیدار  تو جانم به لب آید

 

آرزویم اینست :

آرزویم اینست :

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد و به اندازه

هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به

 یک لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به

همان اندازه که دلت می خواهد آرزویم اینست... شاد

....باشی و دل آرام ....

گفت و گو با خدا

  

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید:

تو میخواهی با من گفت و گو کنی ؟

من در پاسخش گفتم :

اگر وقت دارید !

خدا خندید : وقت من بی نهایت است .

پرسیدم :چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد : کودکی شان , اینکه آنها از کودکی شان

 خسته می شوند،

عجله دارند بزرگ شوند،

بعد دوباره بعد از مدت ها،آرزو میکنند که کودک شوند...

اینکه سلامتی شان را از دست می دهند تا به ثروت برسند،

و بعد  ثروت شان را می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده نگاه میکنند،و حال را فراموش میکنند ،

نه در حال به سر می برند و نه در آینده ،

به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

گرمی دستان خدا را در دستانم حس کردم .

هر دو سکوت کردیم .

من پرسیدم : دوست داری بندگانت کدام درسهای زندگی را بیاموزند؟

خدا گفت : بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند

 که عاشق شان باشد.

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان

دوست داشته باشند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد که زخم های عمیقی در قلب آنان

که دوست شان دارند ایجاد کنند

ولی زمانی زیاد می خواهد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیا مو زند ثروت کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

بلکه کسی است که به کمترین ها رضایت می دهد .

بیاموزند آدم هایی هستند که دوستشان دارند ،

فقط نمی توانند احساساتشان را نشان دهند.

بیاموزند دو نفر می توانند با همدیگر به یک نقطه نگاه کنند،

ولی آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند ،

بلکه باید خود را نیز ببخشند.

نگاهی يک جهان فرياد

 

نگاهی ، يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

قلب آسمان را سخت می کاويد،

می کاويد ، می کاويد .

زمين لرزيده بود اما

نگاهی از شرنگ درد مالامال

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد ،

می گرديد ، می گرديد .

زمين لرزيده بود اما ،

نگاهی آتشين ، چون خنجری خونبار ،

چيزی از خدا انگار ،

می پرسيد ، می پرسيد ، می پرسيد...

زمين ، همتای مادر ، قرن ها آن سادگان را

با همه توش و توان خويش می پرورد .

زگندم زار و شاليزار ،- پاس رنجهاشان - ،

سفره می گسترد ،

آب از چشمه می آورد!

همه شب ،

سر به دامانش ، کنار يکدگر ، افسانه می گفتند .

زمين ،

همتای مادر ،

بر سر بالينشان بيدار ،

تا آسوده می خفتند !

در آن دوران تاريک و تباه و تلخ بمباران ،

- تگرگ مرگ -

خزيده کنج پستوها

به زير بال هم ، همچون پرستوها

اگر خشت و گل آن بام ها - باری - نه چندان مرد ميدان بود

زمين ،

در زير پاشان ،

تکيه گاهی کوه بنيان بود !

چه نيرويی به جان او شبيخون زد ؟

که اين سرگشته ناگاه از مدار خويش بيرون زد!

زمين ، آن شب ، چه بدهنگام و بی آرام ، می لرزيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

زمين ، آن تکيه گاه ،

آن جان پناه ،

آن کوه ، آن نستوه ،

از بنياد می لرزيد ، می لرزيد .... می لرزيد !

می لرزاند ،

           می لرزيد

می پيچاند ،

           می لرزيد

می تاراند ،

           می لرزيد

می چرخاند ،

           می لرزيد

زمين آن شب ، چه وحشتناک ، ناهنجار ،

می کوبيد ، می پاچيد ، می پيچيد ،

می لرزيد ، می لرزيد...

صدای مهربان لای لايت کو ؟

لبت کو ؟ بوسه ات کو ؟ گونه هايت کو؟

نوازش های با جان آشنايت کو؟

بيا ، نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن !

بيا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن !

 بيا

در اين سياهی ها ،

           نگاهم کن ! نگاهم کن !...

صدا با گريه می آميخت

صدا در گريه می آويخت

نه تنها بام و ديوار و در و ايوان ،

که گفتی تکيه گاهی آهنين بنيان فرو می ريخت .

 

زمين لرزيده بود اما

نگاهی يک جهان فرياد ، نفرين ، خشم

نگاهی از شرنگ درد مالامال

نگاهی غوطه ور در اشک

نگاهی - همچنان تا جاودان نوميد -

به دنبال کسی در آسمان ، انگار می گرديد

                                                 می گرديد

                                                           می گرديد....

قصيده آبی ، خاکستری ، سياه

 

در شبان غم تنهايی خويش

عابد چشم سخنگوی توام

من در اين تاريکی

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوی توام.

گيسوان تو پريشانتر از انديشه من

گيسوان تو شب بی پايان

جنگل عطرآلود.

شکن گيسوی تو

موج دريای خيال.

کاش با زورق انديشه شبی

از شط گيسوی مواج تو ، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر می کردم.

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،

گيسوان تو در انديشه من

گرم رقصی موزون .

 

کاشکی پنجه من

در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.

 

چشم من ، چشمه زاينده اشک ،

گونه ام بستر رود .

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .

شب تهی از مهتاب ،

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پوشانده ،

آسمان را يکسر .

 

ابر خاکستری بی باران دلگير است

و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !

سخت دلگير تر است.

 

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما ،

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوينده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته .

 

وای ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست .

 

خواب رويای فراموشی هاست!

خواب را در يابم

که در آن دولت خاموشی هاست.

 

من شکوفايی گلهای اميدم را در رويا ها می بينم ،

و ندايی که به من می گويد :

" گر چه شب تاريک است

دل قوی دار ،

سحر نزديک است"

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بيند .

مهر در صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می چيند

 

آسمان ها آبی،

- پر مرغان صداقت آبی ست-

ديده در آينه صبح تو را می بيند .

از گريبان تو صبح صادق ،

می گشايد پر و بال .

تو گل سرخ منی

تو گل ياسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

                      - نه ،

                             از آن پاک تری .

تو بهاری؟

                     - نه ،

                     - بهاران از توست .

از تو می گيرد وام ،

هر بهار اينهمه زيبايی را .

هوس باغ  و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو -

                  - دريای خيال.

پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز ،

مزرع سبز تمنايم را.

 

ای تو چشمانت سبز

در من اين سبزی هذيان از توست .

سبزی چشم تو تخديرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست .

زندگی از تو و

                - مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه کنان می کاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و در اين راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم .

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اينجاست.

در خود آن گمشده را دريابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار!

کاروان های فرومانده خواب از چشمت بيرون کن !

باز کن پنجره را !

 

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد ،

به تو زيبايی را.

 

بگذر از زيور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

که در آن شوکت پيراستگی

چه صفايی دارد

آری از سادگيش ،

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد.

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک های

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست زدارايی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره ای نيست عبوس .

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

کودک خواهر من ،

امپراتوری پر وسعت خود را هر روز

شوکتی می بخشد

کودک خواهر من نام تورا می داند

نام تو را می خواند !

      - گل قاصد آيا

      با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟!-

 

باز کن پنجرا را

من تورا خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنيم از آغاز و

باز کن پنجره را ! -

                       - صبح دميد !

چه شبی بود و چه فرخنده شبی .

آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد .

کودک قلب من اين قصه شاد

از لبان تو شنيد :

 

" زندگی رويا نيست

زندگی زيبايی است

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پيوندی

می توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست . "

قصه شيرينی ست .

کودک چشم من از قصه تو می خوابد .

 

قصه نغز تو از غصه تهی ست .

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

 

چه شبی بود و چه روزی افسوس !

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت .

ما پرستو ها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پرانديم در آغوش فضا .

 ما قناری ها را

از درون قفس سرد رها می کرديم .

 

آرزو می کردم

دشت سرشار زسرسبزی روياها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه يخ می زند از سردی دی .

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

 

از دلم رست گياهی سر سبز

سر برآورد ، درختی شد ، نيرو بگرفت .

برگ بر گردون سود .

اين گياه سرسبز

اين برآورده درخت اندوه ،

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميت ها ،

که به آسانی يک رشته گسست

چه اميدی ، چه اميد؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد.

 

دل من می سوزد ،

که قناری ها را پربستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

ــ آه ، کبوتر ها را...

و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد.

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ــ می توانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.

دست های تو توانايی آن را دارد

که مرا  ،

زندگانی بخشد .

چشم های تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر بر جسته ای از زندگی من هستی.

 

دفتر عمر مرا ،

با وجود تو شکوهی ديگر

رونقی ديگر هست

 

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

يا بگيری از من

آنچه را می بخشی

من به بی سامانی

باد را می مانم.

من به سرگردانی ،

ابر را می مانم.

 

من به آراستگی خنديدم

من ژوليده به آراستگی خنديدم.

ــ سنگ طفلی اما

خواب نوشين کبوترها را در لانه می آشفت.

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت.

باد با من می گفت :

"چه تهيدستی ، مرد!

ابر  باور می کرد .

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

 

آه می بينم ، می بينم

تو به اندازه تنهايی من خوشبختی

من به اندازه زيبايی تو غمگينم

چه اميد عبثی

من چه دارم که تورا درخور ؟

                    ــ هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو ؟

                    ــ هيچ.

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی .

تو چه داری ؟

                    ــ همه چيز.

تو چه کم داری ؟

                    ــ هيچ.

بی تو در می يابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واريزم را.

کاهش جان من اين شعر من است .

 

آرزو می کردم

که تو خواننده شعرم باشی.

                         ــ راستی شعر مرا می خوانی ؟ــ

نه ، دريغا ، هرگز،

باورم نيست که خواننده شعرم باشی.

                               ــ کاشکی شعر مرا می خواندی!ــ

 

بی من چيستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان تر ، از پژواکم

                                   ــ در کوه

گردبادم در دشت ،

برگ پاييزی ، در پنجه باد.

بی تو سرگردانتر ،

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی اشکم ،

       دردم ،

           آهم .

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم .

 

بی تو خاکستر سردم ، خاموش ،

نتپد ديگر در سينه من ، دل با شوق ،

نه مرا بر لب ، بانگ شادی ،

                             ــ نه خروش

بی تو ديو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنياد ،

واندر اين دوره بيدادگری ها هر دم

کاستن ،

     کاهيدن ،

         کاهش جانم ،

                     کم

                        کم .

چه کسی خواهد ديد

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم .

گاه می انديشم ،

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گويد ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می ديدم .

 

شانه بالا زدنت را ،

                 ــ بی قيد ــ

و تکان دادن دستت که ،

                 ــ مهم نيست زياد ــ

و تکان دادن سر را که ،

                  ــ عجيب !

                        عاقبت مرد ؟

                                 ــ افسوس !

ــ کاشکی می ديدم !

 

من به خود می گويم :

" چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟ "

باد کولی ، ای باد !

تو چه بی رحمانه ،

شاخ پربرگ درختان را عريان کردی ،

و جهان را به سموم نفست ويران کردی

باد کولی ، تو چرا شيهه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان ،

سم فروکوبان از خاک ، برآوردی گرد؟

آن غباری که برانگيزاندی ،

سخت افزون می کرد

تيرگی را در دشت .

در غروب ، اين شفق شنگرفی ،

بوی خون داشت ، افق خونين بود .

کولی باد پريشاندل آشفته صفت !

تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب

تو به من می گفتی :

              ــ صبح پاييز تو ، نا ميمون بود!

 

من سفر می کردم ،

و در آن تنگ غروب ،

ياد می کردم از آن تلخی گفتارش

                       در صبح صادق .

دل من پرخون بود

در من اينک کوهی ،

سربرافراشته از ايمان است.

من به هنگام شکوفايی گلها در دشت ،

باز بر می گردم

و صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره را ،

          باز کن پنجره را ،

                             ــ در بگشا!

          که بهاران آمد !

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

          باز کن پنجره را !

         که پرستو پر می شويد در چشمه نور .

         که قناری می خواند ،

                       ــ می خواند آواز سرور ،

که :

     ــ " بهاران آمد

          که شکفته گل سرخ

          به گلستان آمد !

 

سبز بزگان درختان همه دنيا را ،

نشمرديم هنوز.

من صدا می زنم :

     ــ " آی!

          باز کن پنجره باز آمده ام.

          من پس از رفتن ها ، رفتن ها        

          با چه شور و چه شتاب ،

در دلم شوق تو اکنون به نياز آمده ام

 

داستان ها دارم ،

از دياران که سفر کردم و رفتم بی تو .

از دياران که گذر کردم . رفتم بی تو ،

بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها.

و صبوری مرا ،

کوه تحسين می کرد .

 

من اگر سوی تو بر می گردم

دست من نيست تهی

کاروان های محبت با خويش

ارمغان آوردم.

من به هنگام شکوفايی گل ها در دشت ،

باز بر خواهم گشت ،

تو به من می خندی

من صدا می زنم :

     ــ " آی !

          باز کن پنجره را !

ــ پنجره را می بندی

 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها ،

با تو اکنون چه فراموشی هاست .

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!
 

من اگر ما نشوم ، تنهايم

تو اگر ما نشوی ،

     ــ خويشتنی

 

از کجا که من و تو

شور يکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنيم

 

از کجا که من و تو

مشت رسوايان را وا نکنيم.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد ؟

چه کسی با دشمن بستيزد ؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد ؟

دشت ها نام تورا می گويند

کوه ها شعر مرا می خوانند.

 

کوه بايد شد و ماند ،

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند .

در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز  ــ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز ،

در تو دمسردی پاييز ــ که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت !

 

سخن از مهر من و جور تو نيست .

سخن از

متلاشی شدن دوستی است ،

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور ؟

و جدايی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی ــــ

                                 ــــ يا غرق غرور ؟!

 

سينه ام آينه ست ،

با غباری از غم .

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار .

 

آَشيان تهی دست مرا ،

مرغ دستان تو پر می سازد .

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد .

آه مگذار که مرغان سپيد دستت ،

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد.

من چه می گويم ، آه...

با تو اکنون چه فراموشی ها ،

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی هاست .

تو مپندار که خاموشی من ،

هست برهان فراموشی من .

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر می خيزند.

 

 

ساعت عاشق شدن

 

 

دوباره ماهی سرخ

دوباره آبی آب

دوباره عيدی من

غزل های ترد ناب

دوباره دست های تو

سفره هفت سين من

وقت تحويل بهار

ساعت عاشق شدن

ما بايد دوباره بچگی کنيم

سبزی بهار و زندگی کنيم

دوباره مادربزرگ

رخت نو ، سوزن زده

تخم رنگی هم

از قفس در اومده

ساز پر ناز تو کو؟

نت به نت از ما بگو

از ترانه چکه کن

در بهار شست و شو

قصه دوباره ها

سکه ای به نام ما

دوباره شهزاده ای

عاشق مرد گدا

دوباره لمس علف

عطر زاييدن گل

دوباره رنگين کمون

روی تنهايی پل

دوباره قايم موشک

سر چهارراه شلوغ

دوباره عيد ديدنی

از غزل های "فروغ"

ما بايد دوباره بچگی کنيم

سبزی بهار و زندگی کنيم

 

مرغ باران

 

در تلاش شب که ابر تيره می بارد

روی دريای هراس انگيز

 

وز فراز برج بارانداز خلوت مرغ باران می کشد فرياد

                                                        خشم آميز

و سرود سرد و پر توفان دريای حماسه خوان گرفته اوج

می زند بالای هر بام و سرايی موج

 

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ريزد -

می کشد ديوانه واری

                در چنين هنگامه

                             روی گام های کند و سنگينش

پيکری افسرده را خاموش.

مرغ باران می کشد فرياد دائم :

-عابر ! ای عابر !

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟...

 

ابر می گريد

باد می گردد

و به زير لب چنين می گويد عابر :

 

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو با من...

من به هذيان تب رويای خود دارم

گفتگو با يار ديگرسان

کاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمی گيرد .

اندر آن هنگامه کاندر بندر مغلوب

باد می غلتد درون بستر ظلمت

ابر می غرد وز او هر چيز می ماند به ره منکوب،

مرغ باران می زند فرياد :

 

- عابر! در شبی اينگونه توفانی

  گوشه گرمی نمی جويی ؟

  يا بدين پرسنده دلسوز

  پاسخ سردی نمی گويی ؟

 

ابر می گريد

باد می گردد

و به خود اينگونه در نجوای خاموش است عابر :

- خانه ام ، افسوس !

  بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم ، خموش و سرد و تاريک است.

 

رعد می ترکد به خنده از پس نجوای آرامی که دارد با شب چرکين

وز پس نجوای آرامش

سرد خندی غمزده ، دزدانه ، از او بر لب شب می گريزد

می زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران می دهد آواز:

- ای شبگرد!

  از چنين بی نقشه رفتن تن نفرسودت ؟

 

ابر می گريد

باد می گردد

وبه خود اينگونه نجوا می کند عابر :

- با چنين هر در زدن ، هر چوشه گرديدن،

  در شبی که ش وهم از پشتان چونان قير نوشد زهر ،

  رهگزار مقصد فردای خويشم من ...

  ورنه در اينگونه شب اينگونه باران اينچنين توفان

که تواند داشت منظوری که سودی در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسکين ! زندگی زيباست

خورد و خفتی نيست بی مقصود.

می توان هرگونه کشتی راند بر دريا:

می توان مستانه در مهتاب با ياری بلم بر خلوت آرام دريا راند

می توان زير نگاه ماه با آواز قايقران سه تاری زد لبی بوسيد.

ليکن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير

که به زير چشم توفان برمی افرازد شراع کشتی خود را

در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب های هايل دريا

تا بگيرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ ،

مانده با دندانش آيا طعم ديگرسان

از تلاش بوسه ای خونين

که به گرماگرم وصلی کوته و پر درد

بر لبان زندگی داده است؟

 

مرغ مسکين ! زندگی زيباست...

من در اين گود سياه و سرد توفانی نظر با جستجوی گوهری دارم

تارک زيبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بيارايم.

مرغ مسکين ! زندگی، بی گوهری اينگونه ، نازيباست !

اندر آن سرمای تاريکی

که چراغ مرد قايقچی به پشت پنجره افسرده می ماند

و سياهی می مکد هر نور را در بطن هر فانوس

وز ملالی گنگ

دريا

     در تب هذيانيش

          با خويش می پيچد ،

وز هراسی کور

پنهان می شود

     در بستر شب

                  باد

وز نشاطی مست

رعد

     از خنده می ترکد

وز نهيبی سخت

ابر خسته

     می گريد ، -

زير بام قايقی بر ماسه ها وارون پی تعمير

بين جمعی گفتگوشان گرم

شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

ابر می گريد

باد می گردد

 

وندرين هنگامه

     روی گام های کند و سنگينش

مرد وا می استد از راهش

     وز گلو می خواند آوازی که

          ماهيخوار می خواند شباهنگام

                                         بر دريا

پس ، بزير قايق وارون

با تلاشش از پی بهزيستن ، اميد می تابد به چشمش رنگ...

می زند باران به انگشت بلورين

                ضرب

                       با وارون شده قايق

می کشد دريا غريو خشم

می خورد شب

     بر تن

          از توفان

               به تسليمی که دارد

                                  مشت

می گزد بندر

با غمی انگشت .

 

تا دل شب از اميد انگيز يک اختر تهی گردد

ابر می گريد

باد می گردد ...  

 

برگرد...

 
برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود …… یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود

در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش  …… قلبم غبار دارد و معنا نمی شود

بی تو شکست  پنجره رو به آسمان ……. غم در حریم آبی دل جا نمی شود

دریای تو پناه نگاه شکسته است … ……هر دل که مثل  قلب تو دریا نمی شود
 
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی … اما بدون تو گلی وا نمی شود

دردیست انتظار که درمان آن تویی ….. گل مثل چشم های تو زیبا نمی شود

بی تو شکسته شد غزل آشناییم ……… این رسم مهربانی دنیا نمی شود

گفتی صبور باش و به آینده هانگر …… پروانه که صبور و شکیبا نمی شود

شبنم گل نگاه مرا باز شسته است ……. دل در کنار یاد تو تنها  نمی شود

گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد … گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود

باران کویر روح مرا می برد به اوج …. اما دلم بدون  تو شیدا نمی شود

رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد …… دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود

رویای من همیشه به یاد تو سبز بود ….. رفتی و حرفی از غم رویا  نمی شود

رفتی و دل میان گلستان غریب ماند ….. دیگر بهار محو تماشا نمی شود

یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست … گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود؟

دل های منتظر همه تقدیم چشم تو ……. امروز بی حضور تو فردا نمی شود
 
 
 

يادم باشد ...

 

به چشمانت بياموز که هر کسي ارزش ديدن ندارد....

به دستانت بياموز که هر گلي ارزش چيدن ندارد....

به قلبت بياموز که هر بي سرو پايي در ان جايي ندارد....

به دلت بياموز اگه روزي تنها ماند طلب عشق زهر بي سرو پايي نکند ....

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد... خطي ننويسم كه آزار دهد

کسي را يادم باشد كه روز و روزگار خوش است ....

وتنها دل ما دل نيست.... يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر ؛

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم.... يادم باشد

بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم....

يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان

درسِ پـاك زيستن.... يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

هرگز

نه تو می مانی

نه اندوه٬

و نه هیچ یک از مردم این آبادی!

به حباب نگران لب یک رود قسم٬

و به کوتاهی آن  لحظه شادی٬ که گذشت٬

                                             غصه هم خواهد رفت...

                                     آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.

لحظه ها عریانند٬

          به تن لحظه خود٬ جامه اندوه مپوشان        هرگز٬ هرگز

چشمان تو

میروی

و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن

که چرا گریه نمیکنم بی تو،

یک عمر فرصت برای گریستن دارم

اما برای تماشای تو،

همین یک لحظه باقی است

و شاید همین یک لحظه

اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

 

بیا...

لب ها می لرزند، شب می تپد. جنگل نفس می كشد


پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده


انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایق دور دست را پرپر می كند


به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند


بی اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكی جنگل نارساست


دستانت را می گشایی، گره تاریكی می گشاید


لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد


می نگری، رسایی چهره ات حیران می كند


بیا با جاده پیوستگی برویم

روزی

روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

قفل افسانه است و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باش

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را آرزو می کشم حتی اگر دیگر نباشم...

یك نفر هست كه از پنجره‌ها نرم و آهسته مرا می‌خواند

 

یك نفر هست كه از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا می‌خواند

گرمی لهجه بارانی او

تا ابد توی دلم می‌ماند

یك نفر هست كه در پرده شب 

 طرح لبخند سپیدش پیداست‌

  مثل لحظات خوش كودكی‌ام‌

پر زعطر نفس شب‌بوهاست‌

یك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شیفته پرواز است 

 توی چشمش چمنی از احساس

توی دستش سبد آواز است

 یك نفر هست كه یادش هر روز 

چون گلی توی دلم می‌روید

آسمان، باد، كبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمین می‌گوید 

یك نفر هست كه از راه دراز

باز پیوسته مرا می‌خواند

 گاه‌گاهی ز خودم می‌پرسم

 از كجا اسم مرا می‌داند

تو را

 

تو را به جای همه ی کسانی که نشناختم دوست میدارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای نخستین گلها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر همه ی کسانی که دوست نمی دارم

دوست می دارم

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز....

خداحافظ

شکوفه های عاشقی

دیگر در دلم جوانه نمی زند

خداحافظ ای عشق

که ناگهان آمدی

به ارامی یک موج

اما طوفانی سهمگین به پا کردی !

خداحافظ ای عشق...

تکرار

گرچه از تکرار بسیار

گشته ام رنجور و بیمار

آرزو دارم به زودی

 برسد لحظه دیدار

برسد آن لحظه ای که

غرق شادی ،باز گردم

باز ،با خورشید چشمت

گرم گردد قلب سردم

باز قلب من بکوبد

بر در و دیوارو سینه

 محو گردد از وجودم

هرچه رنج و درد و کینه...

سالها

سالهاست دلم در پی عاشق شدن است

آرزوی عبثی است

خوب دلم میداند

غم و درد و دلم تنهاست

سکوت این دلم پیداست

زندگی حال عجیبی دارد

غم دیروز و جهل امروز

زندگی حسرت فردا شدن است

لحظه یآمدن و رفتن ماست

وکسی نیست که اندیشه کند

و بپرسد امروز کجاست؟!

شب اول قبر مجنون

 

شنیدستم که مجنون جگر خون

چو زد زین دار فانی خیمه بیرون

دم آخر کشید از سینه فریاد

زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد

هواداران زمژگان خون فشاندند

کفن کردند و در خاکش نهادند

شب قبر از برای پرسش دین

ملائک آمدند او را به بالین

بکف هر یک عمود آتشینی

که ربت کیست دینت چه دینی است

دلی جویای لیلی از چپ و راست

چو بانگ قم به اذن الله برخاست:

 

چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز

بجز لیلی نیامد از وی آواز

بگفتا کیست ربت گفت لیلی

که جانم در ره جانش طفیلی

بگفتندش به دینت بود میلی

بگفتا آری آری عشق لیلی

بگفتندش بگو از قبله خویش

بگفت ابروی آن یار وفا کیش

بگفتند از کتاب خود بگو باز

بگفتا نامه آن یار طناز

بگفتندش رسولت کیست ناچار

بگفت آن کس که پیغام آرد از یار

بگفتند از امام خویش می گوی

بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی

بگفتند از طریق اعتقادات

بگو از عدل و توحید و معادات

بگفتا هست در توحید این راز

که لیلی را به خوبی نیست انباز

بود عدل آنکه دارم جرم بسیار

از آن هستم به هجرانش گرفتار

بخنده آمدند آن دو فرشته

عمود آتشین در کف گرفته

ندا آمد که دست از وی بدارید

به لیلی در بهشتش وا گذارید

که او را نشئه ای از جانب ماست

که من خود لیلی و او عاشق ماست

شنیدم گفت مجنون دل افکار

ملائک را سپس فرمود آن یار

تو پنداری که من لیلی پرستم

من آن لیلای لیلی می پرستم

کسی را کو به جان عشق آتش افروخت

وفاداری ز مجنون باید آموخت

  دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره

                  دو دریچه، دو نگاه، دو پنجره

                                     دو رفیق، دو همنشین، دو حنجره

                                                       دو مسافر تو مسیر زندگی

                                                                      دو عزیز دو همدم همیشگی

                   با هم از غروب و سایه رد شدیم

                                    قصه عاشقی رو بلد شدیم

                                                     فک می کردیم آخر قصه اینه

                                                                       جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

 

                   دو غریبه دو تا قلب در به در

                                    دو تا دلواپس این چشمای تر

                                                       دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

                                                                       دو تا دور افتاده ی تنها نشین

                   عاقبت جدا شدن دستای ما

                                    گم شدیم تو غربت غریبه ها

                                                      آخر اون همه لبخند و سرود

                                                                        چشم پر حسادت زمونه بود