سکوت
دلا شبها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین نمی گذاری !
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری .
بنال ای دل که رنجت شادمانی ست
بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست
مباد آندم که چنگ نغمه سازت
زدردی بر نیانگیزد نوایی
مباد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن ،در دل شب ،های و هو کن
وگر یارای فریادت نمانده ست
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دلها ز درد است
دل بی درد همچو گور سرد است!
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 21:1 توسط soheyla
|