دلا شبها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین نمی گذاری !

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری .

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آندم که چنگ نغمه سازت

زدردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آندم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن ،در دل شب ،های و هو کن

وگر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دلها ز درد است

 دل بی درد همچو گور سرد است!