دو سال است عاشق سینا است خیلی دوستش دارد

قرار و مدارها همه گذاشته شده بود

 اما انگار اتفاقات تازه ای در حال افتادن است

مهسا خوشحال است که دارد به عشقش میرسد

سر ازپا نمی شناسد

سینا چند ماه پیش زنگ زد  و از او خواستگاری کرد

حالا اتفاق تازه ای افتاده خواهر مهسا عاشق سینا شده

و دارد کاری میکند

 که سینا مهسا را رها کند و با او ازدواج کند

مهسا هنوز شوک زده است با ورش نمیشود

 دارد سینا را که تمام زندگیش است از دست میدهد

 خواهرش را هم دوست داشت

نمیخواهد سینا را از دست بدهد

چه روزگار بدی شده سینا هم مهسا را دوست دارد

حالا مهسا مانده سر دو راهی

چگونه میتواند عشقش را در اختیار خواهرش بگذارد

نمیدانم خواهر مهسا چطور میتواند تاوان دلشکستن های مهسا را بدهد

این داستان واقعی بود

برای مهسا دعا میکنم تا بتواند با دلش کنار بیاید

برای سینا هم متاسفم آنقدر مرد نبود تا سر قول و قرارش بماند

و در عشقش ثابت قدم باشد

و لی واقعا رسم دنیا این است که حتی دو خواهر به هم رحم نکنند

و عشق هم را بدزدند

تاوان این عشق شوم را خواهر مهسا خواهد داد

اما تکلیف دل شکسته ی مهسا  چیست؟

عشق را در کجا پنهان کند

و چگونه باور کند دیگر عشقی ندارد

اشکهایش دلم را لرزاند

خدایا دنیا چرا بی رحم شده است

و آدمهای دنیا چرا بویی از عشق نبردند...